تبلیغات
رد پای عزراییل - مطالب دی 1392

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

...

آهای آقا... آهای خانوم... یه شاخه گل ازم بخر... از همه نوع، از همه رنگ، هرچی دلت میخواد ببر... این یکی یاسه بخدا... به رنگ و روش نگاه نکن... تمومه یاسا سفیدن... این یکی رنگ نیلوفر... این گل سرخ نازنین... یه معرکست بیا ببین... شکفتنش دوباره بود... ماه رمضون، تو اون سحر... اصلا بیا اینو ببین... شقایقه، نفهمیدی؟... شرمندتم سر نداره... یه شاهگله بدون سر... یه شاخه لاله هم دارم... ببین چه ناز و خوشگله... دو برگش افتاده زمین... به ضرب داس و با تبر... یه غنچه محمدی دارم برات، دل میبره... شکوفه بود که چیدنش... گلچینا با تیر سه سر... دسته گلای ناز من زینت و تاج عالمن... بهاش یه قلب لرزونه... یه عاشقی، یه چشم تر... حالا اگه پسندیدی... هر کدومو خواستی ببر... تـو رو خـدا فـقط بگـو..... از *****گل نـرگـس***** چــه خبــر؟



+ نوشته شده در 1392/10/25 ساعت 20:50 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



سعادت...

FROM YOU FLOWERS

خدایا...در این زمانه همه به فکر خویشتن

دیگر قلب ها را نمی توان شناخت

محبت ها ، عشق ها ، همه و همه خریدنی شده اند

ای کاش در آن دوران که عشق ها واقعی و محبت ها وفادار بودند به دنیا آمده بودم...

لعن علی عدوک یا علی . اولی ؛دومی ؛ سومی



+ نوشته شده در 1392/10/25 ساعت 20:43 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



دنیای ما آدما...

دنیای ما آدما...

همه چی تو دنیای ما آدم ها معنی خودش رو یا عوض کرده یا از دست داده... 

ما آدما خیلی مرموز و عجیب شدیم...

کارای عجیب و غریبی که خودمون هم بعضی وقتها ازش سر در نمیاریم و توش میمونیم. 

جالبه مگه نه؟!!!

تو زندگی ما آدما, معنی همه چیز عوض شده یعنی عوضشون کردیم!!

الان ها دیگه بودن معنی نبودن میده و نبودنها، بودن... 

بعضی وقت ها، شبها به روشنی روز و روزها تاریکتر از شب...

دیگه کارهای خوب کردن و خوب بودن شده بی کلاسی و باعث شرمندگی و سر افکندگی. 

زور و ظلم و قلدری و وقاحت شده برازندگی و افتخار ما آدم های امروز.

دیگه گذشت اون زمون که پدر و مادر ها تو گوش بچه شون اذان و اقامه می خوندن و قصه عشق علی و 

فاطمه براشون تعریف می کردن !!! 

الان قصه راهزنهایی که سر همدیگر رو زیر آب میکنن و آدم فضایی ها که میان و زمین رو تسخیر میکنن, 

شده قصه و دنیای بچه ها. 

همون بچه هایی که اون زمون با شنیدن اذان مغرب دست مادر هاشونو می گرفتن و با یه چادر سفید گل

 گلی می رفتن مسجد محل! 

الان همون بچه ها دست بچه های خودشونو گرفتن و با روسری های گلی من گلی میرن پارک و سینما!!!

اون حوض کوچولوی آبی رنگی که با یه سطل قرمز آبش رو خالی می کردیم سر شمعدانی ها,الان جاشو با

 سونا و جکوزی عوض کرده. 

اون جارو و مرمری که جلوی خونه ها رو بعد از نماز صبح آب و جارو می کرد جای خودشو عوض کرده با تی

 کشیدن ساعت نه-ده و لنگه ظهر. 

دیگه اون زمون که با یه مشت نخود و کشمش یه دنیا شادی به بچه ها هدیه میدادی گذشت 

حالا با تمام پاستیل ها و پفک های دنیا هم نمی تونه اون شادی رو به بچه ها هدیه بدی!!!



+ نوشته شده در 1392/10/25 ساعت 20:21 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()