تبلیغات
رد پای عزراییل - مطالب فروردین 1392

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل پنجم (قسمت چهارم)

آه می خواهم زنده بمانم!

زمزمه او را شنیدم که همچون شکوفه از لبهای لرزانش می تراوید:
" آه ،ای خدای خوب و دوست داشتنی!
مگر زن چه کرده است که باید این چنین مکافات ببیند؟
به کدامین جرم زن را از عشق محروم می کنند؟
آه ، ای قادر متعال!
چرا این بار سنگین را بر دوش من نهادی؟
چرا زن زا لطیف و شکننده می آفرینی،
آنگاه او را می شکنی؟
می دانم ،من ذره ام و تو بی نهایت.
اما نمی توانم که نپرسم.
می دانم، من غبارم و تو توفان؛
اما چرا در من پیچیده ای ؟
من نادانم و تو دانای کل؛
پس چرا چنین می کنی؟
تو زن را از جنس لطافت و عشق آفریدی؛
اما چراباخشونت او را از عشق محروم می سازی؟
با یک دست او را به اوج می بری و با دست دیگر به حضیضش
م کشانی!
نمی دانم چرا!َ
در جانش حیات دمیدی و در دلش تخم مرگ کاشتی
!
زخمش را التیام بخشیدی و وجودش را در درد و رنج پیچیدی!
تو بودی که هوس را در دل زن نشاندی و آنگاه دل هوسناکش را شرمسار ساختی!
تو وادارش می کنی از جام مرگ شراب زندگی بنوشد!
تو بودی که چشمانم را با عشق
بینا کردی و آنگاه آنها را بستی!
تو طعم بوسه را بر لبانم نشاندی و سنگ ندامت را بر سرم کوفتی!
تو بودی که گلی سپید در دلم کاشتی و اطرافش خار برافراشتی!
تو دل مرا به کسی گره زدی و مرا به دیگری سپردی!
ای خدای خوب و مهربان!
یاریم ده تا نلغزم و آلوده نشوم. "


                            ((برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))


ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:تخته سنگ بزرگ به گدایی می مانست که خاک زیراندازش وآسمان رواندازش بود، رود نغمه خوان روز - در شب به مادری شبیه بود که بر مرگ فرزندش مویه می کرد، ماه به زور خود را به آسمان می کشید،
+ نوشته شده در 1392/01/31 ساعت 09:23 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل پنجم (قسمت سوم)

آه می خواهم زنده بمانم!


لحظه ای سکوت کرد وگفت:
" آه، تقدیراکنون من و تو را از هم جدا می کند.
تو به جانب شکوه و اقتداری مردانه می روی،
من به جانب همه ی محرومیت های یک زن!
آیا کوزه گر دهر کوزه های رنگارنگ می سازد وبر سنگ می شکندشان؟
بیهوده بود آیا نجواهای  عاشقانه ی من وتو در آن شب مهتابی؟
آیا تند و تیز به سوی ستاره ها پریدیم که بال هامان اینگونه سوختند؟
آیا عشق ، خفته به سراغمان آمد وهنگامی که بیدار شدمکافاتمان کرد؟
کدامین باد بی پروا ما را از هم جدا کرده و به اعماق دره ها می کشاند؟
ما که عصیان نکرده بودیم!
ما که طعم هیچ میوه ممنوعی را نچشیده بودیم!
پس کدامین دست پنهان است که دارد ما را از بهشت می راند؟
اگر طوفان جدایمان می کند چه باک!
امواج این دریاست که باز ما را به هم می رساند.
چه باید کرد عشق من؟
صحبت امشب را غنیمت شماریم.
از این دو راهه منزل چون بگذریم.
دیگر نتوانیم به هم رسیدن.
نمی دانم دیگر کی وکجا یکدیگر را دیدار خواهیم کرد.
عشق من بگذار نگاهت کنم!
با من حرف بزن ؛صدای تو خوب است.
آیا وقتی توفان زورق ما را به اعماق دریاها ببرد، باز به یادم خواهی آورد؟
پس از من چگونه خواهی بود؟ "
دلم در سینه ی سوزانم آب می شد.
گفتم:
" آنچنان خواهم بود که تو می خواهی. "
گفت:
" می خواهم دوستم بداری؛می خواهم به یاد آوری مرا؛
مرا به یاد بیاور،همانطور که مادری فرزند مرده اش را به یاد می آورد.
گاهی بیا و مونس تنهایی پدرم باش؛
من می روم و او تنها و دلتنگ می شود"
گفتم:
" این کار را خواهم کرد.
روحم را لباسی بر تن روح تو می کنم.
دلم را خانه ی غمهای تو می سازم.
دوستت دارم و دوستت خواهم داشت.
دستم اگر به تو نرسد ،با نامت عشق خواهم ورزید.
من به یاد تو محتاجم؛همچون شوره زار به آب ، همچون دیوانه به خواب. "



                     (( برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))

ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:عاشقان.ماهیان سرخ رنگ ساده دل، عاشق - ستاره چین برکه های شب، او آمد - از سرزمین دورها و دورها، عشق - میوه ممنوعه،
+ نوشته شده در 1392/01/29 ساعت 08:23 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل پنجم (قسمت دوم)

آه می خواهم زنده بمانم!


عاشق بودم و همه چیز وهمه کس را زیبا می دیدم.
آن روزها رفتند؛آن روزهای خوب وسرشار.
آن روزها رفتند و برایم چیزی باقی نماند،مگر مشتی خاطره که سرشارم می کرد ازاندوه.
بهار من ،نشکفته، به خزان نشسته بود.
آدمها را می دیدم که در نا امیدی غرق اند و مدام شکست می خورند.
روحم از دیدن آن همه بی عدالتی و کاستی شکنجه می شد.
هیچ چیز شیرین تر از روزهای وصال عشق نیست.
و هیچ چیز تلخ تر از شب های هجران وجدایی نیست.
نمی توانستم تحمل کنم باز به خانه سلما رفتم.
با دلی متواضع و خاکسار وارد باغ شدم.
احساسی سرشار از عرفان وروشنایی داشتم.
به میانه باغ رسیدم.
سلما روی همان نیمکت نشسته بود؛همان نیمکتی که هفته پیش روی آن نشسته بودیم؛همان شبی که خداوند سرنوشت ما را به گونه ای دیگر رقم زد.
کنارش رفتم و نشستم.
حرکتی نکرد.
چیزی نگفت.
گویی می دانست که می آیم.
آرام روی خود را به طرف من برگرداند،آهی کشیدو سپس،نگاه خود را به آسمان دوخت.
فقط نگاهش می کردم.
آن چشمان روشن که مدام می خندیدند،اکنون بی فروغ و اندوهگین به نظر می آمدند.
آن شب ،سلما به جامی لبالب از شراب ناب مرد افکن می مانست؛آمیزه ای بود از رنج وسرمستی.
او نمونه بارز زنی شرقی بود.
زنان شرقی ،خانه پدر را ترک نمی کنند،مگر آنکه یوغ شوهری را به زور بر گردنشان بنهند.
همچنان نگاهم را به سلما دوخته بودم و به آواز غمگین دلش گوش می دادم.
احساس می کردم بیرون از زمان و مکان ایستاده ام.
در همین زمان سلما آرام زمزمه کرد:
" عشق من!
بیا از آینده ای سخن  بگوییم که در مه ابهام فرو رفته است؛آینده ای که مرا می ترساند.
پدرم را خدا برایم انتخاب کرده است.
او اکنون به دیدار ارباب آینده من رفته است.
آن ها امشب زمان عقد و عروسی مارا تعیین می کنند.
آه،چه غریب و شگفت انگیز است زندگی!
هفته پیش،در همین مکان،عشق را تجربه کردم.
اکنون سرنوشتم را دور از من رقم می زنند.
آه ، چه بازی شومی ست بازی تقدیر و سرنوشت!
آه ،مرا به قربانگاه مصلحت های مضحک خود می برند.
من بدون عشق زنده نخواهم ماند.



                             ((برای ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))



ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:چشمها آیینه دل اند، غم دل وقتی در آیینه ی چشمها می افتد رخساره را زیبا می کند،
+ نوشته شده در 1392/01/28 ساعت 18:36 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل پنجم (قسمت اول)

می خواهم زنده بمانم!

هرآنچه انسان،پنهان در تاریکی شب انجام می دهد،در روشنایی روز فاش خواهد شد.
آنچه به نجوا گفته می شود،نهان نمی ماندو روزی آن را جار خواهند زد.
ارواح تاریکی،اسرار ملاقات آن شب اسقف با فریس افندی رادهان به دهان باز گفتند تاسرانجام به من رساندند.
ملاقات آن دو هیچ ربطی به بینوایان وفقیران نداشت.
اسقف کالسکه ویژه خود را پی فریس افندی فرستاده بود تا او را برای گفتگویی مهم نزدش ببرند.
گفتگو بر سر سلما بود.اسقف می خواست سلما را برادر زاده خود،منصور غالب،خواستگاری کند.
اسقف نظری به جمال صورت وسیرت سلما نداشت.
سلما تنها وارث ثروت هنگفت پدر بودواسقف نیز چشم به آن همه مال ومنال دوخته بود.منصور غالب با تصاحب سلما می توانست بر آن ثروت افسانه ای چنگ بیاندازد و آدمی مهم شود.
ظاهرا کاسه چشم ارباب تزویر هرگز سیر نمی شود.
آنها همه چیز را برای خود ونزدیکان خود می خواهند. آنها به هر آنچه که در دسترسشان باشد چنگ می اندازند.
وقتی اسقف سلما را خواستگاری کردفپدر فقط سکوت کردواشک ریخت.پدر نمی توانست از دختر دلبند خود دل ببرد. او این نهال را با عشق آبیاری کرده بود.
این روزها ازدواج مضحکه ایست که به دست مردان جوان و والدین به پا می شود.
در بسیاری از کشورها مردان جوان می برنددر حالی که دوشیزگان می بازند.
به زن به چشم یک کالا نگریسته می شود،
کالایی که از خانه خریداری شده و به خانه دیگر فروخته می شود.
سرانجام زیبایی زن رنگ می بازد
و او همچون اثاثیه ای که دیگر به کار نمی آید،
در گوشه ی تاریک خانه رها می شود.
سرانجام،فریس افندی ، بر خلاف میل خود،پیشنهاد اسقف را پذیرفت وتسلیم شد.
او برادر زاده ی بی لیاقت ومکار اسقف را خوب می شناخت و می دانست که او جوانی بدکار،زشت سیرت،خطرناک و فاسد است.
لابد می پرسید چرا پدربا چنین پیشنهادی مخالفت نکرد.








                                                       ((برای ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))

ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1392/01/28 ساعت 08:10 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل چهارم (قسمت دوم)

رازهای دل

روی خودرا به من کرد ونگاهم کرد.
گویی از گفته خودپشیمان بودو می خواست حرفهایش را با جادوی نگاهش پس بگیرد.
اما آن نگاه جادویی،چیزی را از خاطر من بیرون نبرد.
فقط دیوانه تر شدم و آن حرفها را برای همیشه در دلم ثبت کردم.
آه، نگاهی می تواند بنیاد زندگی تو را بلرزاند.
چشمان سلما،آن شب، با من کاری کرد که احساس کردم زورقی هستم رها در دل اقیانوسی بیکرانه.
به باغ رفتیم.
نسمی ملایم می وزید و عطر گلهای یاس را در هواپخش می کرد.
نرم و آهسته روی نیمکت چوبی باغ نشستیم.
صدای خواب طبیعت به گوش می رسید.
ستاره ها شاهد ما بودند و پلک می زدند.
سلما در مهتاب به تندیسی از عاج می مانست که الهه عشق آن را تراشیده باشد.
مرا نگاه کرد وگفت:" چیزی بگو!  از گذشته هایت برایم تعریف کن . "
لرزشی به صدایم افتاد و گفتم: " وقتی تو را دیدم، دل خاموشم سخن ها گفت.
آیا حرفهای دلم را شنیدی؟
روح لطیف توکه به گلبرگها و ستاره وباران گوش می سپارد، بی تردید، حرفهای دل مرا نیز شنیده است ."
صورتش را بادستان لطیفش پوشاند وگفت:
" چرا صدای تو را شنیدم. صدای دل تو، فریاد روزها و شبهای من بود."
در آن لحظه همه چیز را به دست فراموشی سپرده بودم،مگر سلما را.
گفتم: " سلما! من نیز آوازهای دل قشنگ تو راشنیدم.
اواز دل تو در هوا پخش بود.دل تو به گل میماند و آوازهای دل تو،به رایحه."
با شنیدن این حرفها، چشمانش را بست و لبخندی به رنگ غم بر لبانش نشست.
نجواکنان گفت: "حالا می فهمم که بلندتر از سقف آسمان و ژرف تر از اعماق دریاها نیز چیزی وجود دارد:عشق. تا کنون این حقیقت رابا تمام وجود تجربه نکرده بودم."
درآن لحظه جادویی وخیال انگیز، سلما برایم عزیز ترین موجود عالم بود.
سلما نگاه خود را به افق دوخت.
گفت:" دیروز در نگاهم برادر بودی، اما اکنون به گونه ای دیگر دلبسته ات شده ام.
دیدار تو،احساسی آمیخته به عشق و هراس به دلم می افکند.
تو را که می بینم، سرشار می شوم ازغم وشادی."

گفتم:"این احساس ، همان چیزی است که ماه را پیرامون
زمین می چرخاند و خورشید راپیرامون خدا."
دستش را لای موهایم برد.
تبسمی کرد وگفت:" آه ، چه کسی عشق من و تو را باور خواهد کرد؟
چه کسی باور می کند که من و تو به این سرعت از موانع ترس وتردیدگذشته ایم و ساکن مقدس ترین ساحت هستی شده ایم؟"
گفتم:


                                   
((برای ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))

ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:خورشید زنذه می کند و می میراند این خصلت دو گانه عشق نیز هست، گل عشق می شکفد بی آنکه به هیچ فصلی نیازمند باشد، روح های عاشق هرگز نمی میرند،
+ نوشته شده در 1392/01/27 ساعت 08:40 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد،نامزد وی به عیادتش رفت ودر میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند؛مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا رسید.زن نگران صورت خود که ابله آن را از شکل انداخته بودوشوهر هم که کور شده بود.
مردم می گفتند: چه خوب، عروس نازیباهمان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20سال بعد از ازدواج، زن از دنیا رفت؛ مرد عصایش را کنارگذاشت و چشمانش را گشود؛همه تعجب کردند؛
و مرد گفت: " من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم ."





طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1392/01/27 ساعت 08:12 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



ایام فاطمیه بر عموم مسلمین وشیعیان تسلیت باد

در فاطمیه،
چه دعایی کنمتان بهتر از این!
که کنار پسر فاطمه هنگام اذان،
سحر جمعه ای از سال جدید،
پشت دیوار بقیع،
قامتتان قد بکشد در دو رکعت،
به نمازی که نثار حرم و گنبد بر پا شده ی حضرت زهرا بکنید!




                                            (التماس دعا)


                                                                                               (زری)




طبقه بندی: نیایش،
برچسب ها:حرم حضرت زهرا،
+ نوشته شده در 1392/01/24 ساعت 19:04 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل چهارم (قسمت اول)

رازهای دل

یکی از روزها برای صرف شام به خانه ی فریس افندی رفتم.

روحم گرسنه گرفتن تکه ای نان از دستان کشیده و شاعرانه ی سلمابود.
به خانه فریس افندی رسیدم.
سلما را دیدم؛جامه ای همچون عروسان به تن کرده و روی نیمکتی در باغ نشسته بود.نگاه او دوردستها را می کاوید.
آرام رفتم و کنارش نشستم.
زبانم بند آمده بود.
سکوت کردم.
سکوت زبان دل آدمی است.
می دانستم سلما حرفهای دل مرا می شنود.
سلما زبان دل را خوب می شناخت.
دقایقی گذشت.
فریس افندی نیز به ما پیوست.
از نگاهش دانستم که او نیز رازهای دل را می داندو با عشق آشناست.
گفت :" بیایید فرزاندانم شام مهیاست. "
به داخل ساختمان رفتیم و دور میز نشستیم.
ملاطفت رفتار پدر در برخورد بامن ،سلما را شادمان کرده بود.
غذایی خوردیم وشرابی کهنه نوشیدیم.
روح من و روح سلما،همچون دو پرنده،در سپهری دیگر پرواز می کردند.
هر دوی ما به فردا می اندیشیدیم.فردا،با همه ی اشکها و لبخندهایش.
اندیشه ما سه نفر متفاوت بود،اما عشق ما را یگانه می ساخت.
پیرمردی مهربان که عاشقانه دختر خود را دوست می داشت.
دختری زیبا وجوان که بیست سال داشت و به آینده چشم دوخته بود.
مردی جوان که هنوز شراب زندگی را نچشیده بود،می خواست از بلنداهای عشق به زندگی نگاه کند،امابال پریدن نداشت.
در همین زمان ،خدمتکار خانه اطلاع داد که کسی به دیدار پیرمرد آمده است.
پیرمرد پرسید: " کیست؟ "
خدمتکار پاسخ داد: " پیغامی از طرف اسقف آورده اند. "
سکوتی سنگین بر فضای خانه سایه انداخت.
فریس افندینگاهی به دختر خویش انداخت؛نگاهی که شبیه نگاه پیامبران در حال مکاشفه بود.
آنگاه،به خدمتکار خود گفت: " بگویید داخل شوند. "
خدمتکار رفت و سپس مردی داخل اتاق شد.
سبیلی تاب دار داشت آن مرد و جامه ای شرقی.
او به پیرمرد گفت: " اسقف بنده را، با کالسکه مخصوص، خدمت شما فرستاده اند. ایشان مایلند درباره ی موضوع مهمی با شما صحبت کنند. "
چهره پیرمرد در هم رفت.
لبخندی که تا آن موقع بر لبانش بود ناپدید شد.


                            ((برای ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))

ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:عشق، سکوت، خوبی، پاکی،
+ نوشته شده در 1392/01/24 ساعت 18:43 توسط زهراسادات حسینی نژاد| ردپای دوستان()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل سوم

غزل عاشقانه خداوند

چیزی به پایان اردیبهشت زیبا نمانده بود.
من همچنان به خانه فریس افندی می رفتم و سلما را می دیدم.
جادوی نگاه زیبای سلما،هرروز افزوده می شد.
مبهوت بصیرت و ژرفای سکوتش شده بودم.
دستی نامرئی دل مرا به جانب او می کشید.
زن را فقط با دل آگاهی می توان فهمید؛
فقط فهمی عاشقانه است که به ساحت زن راه می یابد.
کسی که عاشق نیست زن را نمی فهمد.
زن،همچون مه،دردست فهم شکاک مرد ناپدید می شود.
سلما هم سیرتی زیبا داشت وهم صورتی زیبا.
چگونه سلما را برای کسی وصف کنم که هرگزاو را ندیده است؟
آیا مردگان می توانندآوازهای پرندگان،بوی گلها و یا ترنم جویباران را بفهمند؟
آیا زندانیان می توانند از ملال زندان بگریزند وبا نسیم همسفر شوند؟
آیا سکوت دشوار تر از مردن نیست؟
نمی توانم رنگین کمان زیبایی سلما رابر بوم کلمات نقش کنم.
کلمات گنجایش لازم را ندارند.
 اما چه باید کرد؟
اگر از آسمان مائده ای نرسد،گرسنه به نان خشک نیز رضایت می دهد.
سلما به رویا شبیه تر بود تابه واقعیت.
فقط نقاش ازل می توانست چنین تابلویی بیافریند.
او غزل عاشقانه خداوند بود.
سلما بر خاک راه می رفت اما سرشتی آسمانی داشت.
کم حرف بود.
ردایی که از غم بر تن داشت؛زیبایی او را چند برابر می کرد.
غم بود که روح مرا و روح اورایگانه و خویشاوند می ساخت.
ما یک روح بودیم در دو بدن.
روح غمگین،هنگامی که با روحی شبیه خودمتحد می شود،تسکین می یابد.
.
.
.
خداوندجامی از شادی به دست زیبایی دادو گفت:"تو نبایداز این جام بنوشی،مگر آنکه گذشته رافراموش کنی و به آینده نیز اعتنایی نداشته باشی."
سپس جامی از غم نیز به دستش داد و گفت:" تو بایداین را بنوشی  و معنای شور وشعف زندگی رابفهمی."
کسی که به سیمای غم نگاه نکرده، سیمای شادمانی رانیز هرگز نمی بیند.
اگر بنیاد غم بر می افتاد؛روح آدمی شبیه صفحه ای سپیدمی شدکه بر آن چیزی جز نشانه های خود پرستی و آزمندی ثبت نبود.
عشق،مرا با غم آشنا کرد.
از آن لحظه که عاشق شدم تا کنون،هرگز غم های بزرگ دلم را با شادمانی های کوچک مردم عوض نکرده ام .
هرگز نمی گذارم اشکهایی که غم  بر گونه هایم جاری می سازد،به خنده بدل شوند.
ای کاش زندگیم برای همیشه اشکی و لبخندی باقی بماند.
مگر نه آنست که شادمانی های ما همان اندوه مایند که نقاب از چهره بر گرفته اند؟
ای دوست غمگین من!
اگر می توانستی ببینی که بخت بد، که شکست تو در زندگیت بوده،همان نیرویی است که قلبت را روشن می کندو روحت را از مغاک مسخرگی بیرون می آوردوتا عرش احترام بالا می برد،آنگاه،رضا به داده می دادی وغم را میراثی می دانستی که به تو روشنی و سبکبالی عطا می کند.
هنگامی که اندوه و شادمانیمان بزرگتر می شود،دنیا در نگاهمان کوچکتر می شود.



                                                            (جبران خلیل جبران)
                                                           مترجم:(مسیحا برزگر) 





طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:غم احساس را لطیف می کند، شادی دلهای مجروح را التیام می بخشد،
+ نوشته شده در 1392/01/21 ساعت 17:07 توسط زهراسادات حسینی نژاد| رد پای دوستان()



علت مرگ عسل بدیعی،بازیگرسینما کشف شد


حتما تا حالا خبر دار شدید که بازیگر توانای سینما وتلوزیون سرکار خانم عسل بدیعی دو روز پیش دار فانی را وداع گفت و از جمع هنرمندان پرکشید وبه منزل مقصود رسید.
متاسفانه پیرامون این خبر تاسف بار سینمای ایران کلی شایعه سازی شده وقبل از اینکه علت مرگ این مرحومه توسط گروه پزشکی مشخص بشه ظاهرِا برخی از
رسانه ها که جای تأسف داره،علت مرگ رو خودکشی اعلام کردند.
نمی دونم چه اتفاقی واسه انسانیت افتاده؛ درسته خانم بدیعی اقوام و همشهری خیلی از ماها نیست ویا هموطن خیلی ها نباشداما ظاهرا ما فراموش کردیم که گذشته از رابطه ها همه ی ما انسانیم و مرگ هم برای همه مااتفاق خواهد افتاد،
اگه واسه یه لحظه ما خودمون رو دور از جون جای یکی از اعضای خانواده آون مرحوم می گذاشتیم دیگه این شایعات درست نمی شد؛
علت مرگ خانم بدیعی اینه که او هم انسانه ومثل همه انسانها مرگ به سراغش اومده؛
چطوری این اتفاق افتاده فکر نمی کنم تأثیری داشته باشه و عسل عزیز رو به جمع ما بر گردونه؛مهم اینه که الآن دیگه این عزیز در بین ما نیست...

من از همه رسانه ها و خبر نگارها به عنوان یک انسان عاجزانه خواهش می کنم که اینقدر پیگیر این قضیه نشوند و داغ خانواده اون مرحوم رو بیشتر از این نکنند.

قشنگترین کار اینه که فقط به خانواده اش تسلیت بگیم وآرزوی صبر وتوکل واسه اونا داشته باشیم.
بخداداغ جوان وعزیز خیلی سخته؛ اگه نمی تونیم مرهمی واسه داغشون باشیم حداقل با خبر سازی هم نمک پاش دل ریششون نباشیم.






                                                                                                                                                     (زری)




طبقه بندی: متفرقه،
برچسب ها:علت مرگ عسل بدیعی بازیگر سینما، انسانیت کجا رفته؟، رسانه هایی که بدون نظر پزشک ومعاینه علت مرگ را کشف می کنند،
+ نوشته شده در 1392/01/14 ساعت 09:39 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



عیدتون مبارک

 
سلام به همه دوستای ردپایی

امیدوارم که سالی پراز خیر وبرکت داشته باشیدوبه همه آرزوهاتون که در سال91نتونستید برسید انشاءالله درسال92به زودی زود بهشون برسید
و تعطیلات هم حسابی بهتون خوش گذشته باشه(انشاءالله)




طبقه بندی: متفرقه،
برچسب ها:عیدتون مبارک، آرزوی92،
+ نوشته شده در 1392/01/14 ساعت 08:36 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()