تبلیغات
رد پای عزراییل - مطالب مرداد 1391

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

داستان کوتاه مرد کیه و نامرد کیه؟

بچه که بودم فکر می کردم فقط اونایی مردند که سبیل دارند اینو از بچگی اینقد تو ذهنم نگه داشتم تا اینکه بزرگ شدم ,به اطرافم خوب نگاه کردم دیدم سبیل دارها انگشت شمار شدند با خودم فکر کردم جامعه پر از نامرد شده یه مدت با خودم درگیر بودم تا اینکه...
یه روز که در گیرودار افکارم باغول کتاب ودرس درحال جنگ بودم یکی از همان سبیل دارها با نام عشق اساطیری در بیابان خیالم با اکابر اطرافم شروع به رقصیدن کرد آنقدر رقصید تا اینکه...
تااینکه فکر کردم اوتنهامردرویاها وشوالیه قلعه افسانه های من است،بعد از مدتها کلنجار رفتن با خود وکاوشگری های بی شمار اورایه جمع خانواده تنهایی ام راه دادم وبه رسم قانون وصال من با او ماشدم اما...

اماچه بگویم...

چشمتان روز بدنبیند بعدازمدتی مراوده متوجه شدم که او نه تنها شوالیه افسانه ای نیست بلکه اودیو قصه زندگیم هست که در لباس شوالیه خود را آراسته است،اوباطن مخوفش راچون پیچک هرز به دور روحم پیچاند به گونه ای که گذرگاه نفسم رابسته بود،موجودات دو پای اطرافم که از آغاز خلقت عادت به دیدن ظواهر داشتندفقط ظاهر زیبای اورا می دیدندواین برای منی که نفسم به شماره افتاده بود غیرقابل تحمل بوداز همین روبی اعتنا به اطرافیانم به ستیز با دیو قصه زندگیم بر خاستم...

حدود سه ماه با او در ستیز بودم تا اینکه تصمیم گرفتم نشانه مردی که به من گفته بودند سبیل است را از او بگیرم تا همه متوجه نامرد بودن این دیوصفت شوند اما خدای من !چه می دیدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نشانه مردیش مادرزادی نبود،ناگزیر جدال را به پایان رساندم  واورا برای همیشه از قلعه خیالم بیرون انداختم...

امایک درس بزرگ گرفتم درسی که شاید در هیچ دانشگاهی بجز دانشگاه زندگی تدریس نشود.

درسی که من گرفتم این بود:صفت مردانگی نشانه ظاهری نداردبلکه جایگاهش در روح انسانیت است که فرای جنسیت مرد وزن است چه بسا زنانی که مردانگی آنها در مراتبی بالاتر ازمردی مردان به ظاهرمرد میباشد.

خلاصه کلام مردی به ریش وپشم نیست

 

(زری)





طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/05/10 ساعت 18:32 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



جمعه دلگیر


من در این خانه تاریک به اوج دل تقدیر در آیینه تصویر نوشتم که شدم پیر در این جمعه دلگیر زدنیا شده ام سیر و آقا تو کجایی که زمین مات به هیهات رخ خویش به خوبی بزند نیش,بخندد و پرو بال  کبوتر ز فراغ تو ببندد تو کجایی که ببندی ز حیا دست جفا تا که هوارش نرسد تا به سما ,بگذرم از حال زمینی که خودت خوب ببینی و من امروز ندارم نه شکایت به سرایت نه حکایت زبرایت ,مختصر باخبرم کن ز حال و ز وصالت ای به قربان جمالت, جمعه ای باز گذشت تو کجایی؟
پسر حضرت زهرا تو به قومت همه یکجا قسمت داده به جان خود زهرا ورگ گردن آقا به دو دست عم سقا و به چشمان عزیزت وبه سه ساله مریضت که دگر زود بیایی.


(فاطمه حسینی"اوشین")




طبقه بندی: نیایش،
+ نوشته شده در 1391/05/4 ساعت 10:07 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



دادگاه دل



دادگاه دل مرا محکوم کرد
من به زندان غرور افتاده ام
شاکی من عقل بود
چون که ارباب گناهم جهل بود
سالها پشت حصار میله ها
روز آزادی رسید
قاضی آمد گفت تبعیدش کنید
گفتم ای قاضی مگر حکم تو چیست؟
تند رفتی جان محکومت بایست
سالها بند اسارت,حال تبعیدم کنید
حق من تبعید نیست من وکیلی خواهم اینجا تا مرا یاری کند
بعد هر کس خواهد اینجا حکم را جاری کند
چشم آمد تا وکیل من شود
گفت ای قاضی موکل لایق است
چون که او یک عاشق است
چشم خود را کور کردم تا جوابش را دهم
تا که آسانتر به این حکم دروغین تن دهم
سالها می شد که عاشق بی خبر از یار بود
آروزی او فقط وعده یک دیدار بود
دل که می دانست عشق را در خود جا داده ام
گفت:آری
عاشق است...
زود اعدامش کنید



                
                    (فاطمه حسینی"اوشین")




طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/05/4 ساعت 09:41 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



شکوه از مردی وانسانیت



هرچه داد غم زدم غمخوار نیست

آدمان خفتند کس بیدار نیست

از ته دل نیست عجل لفرج

هیچ کس منتظر دیدار نیست



              (فاطمه حسینی
نژاد"اوشین")



دلم پر حسرت ودرد است

دلم دنبال یک مرد است

ولی افسوس در اینجا

خدا مردانه نامرد است


                    (فاطمه حسینی
نژاد"اوشین")




در دیار ما همه فریاد مردی می زنند

جنسها مرد است اما مرد نیست

مردهامان زیر چادر رفته اند

مرد انسان نیست انسان مرد نیست




                (فاطمه حسینی
نژاد"اوشین")




طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/05/3 ساعت 18:29 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



شوخی با بزرگان



هرگز خدا ومرگ را فراموش نکن,اما احسانی که به مردم کنی یا بدی که دیگران در حق تو کنند را فراموش کن.



(لقمان حکیم)

دلخنده:
هیچی لقمان جون بلا نسبت اون وقت بگو یه جل بذاریم رو خودمون و سواری بدیم !
نه لقمان؟





هر کس باید راه زندگی خویش را پیدا کند و از راه زندگی خودش برود نه از راه زندگی دیگری.


(آندره)


دلخنده:

وقتی ملت زحمت کشیدند وراه پیدا کردند سختی کشف راه جدید چرا؟
آندره جون ما تو کشورمون این شعارمونه :یکی برای همه همه برای یکی,حالا خودت بگو لازم به پیدا کردن راه جدید واسه  ما ملت آماده خور هست؟




نود ونه درصد, ناکامی و یک درصد کامیابی, معجونی است به نام زندگی.

(داستایوسکی)


دلخنده:

زرشک!--------------
داستا جون این که گفتی بردگی است نه زندگی!





نه از خودت تعریف کن ونه بد گویی.اگر از خودت تعریف کنی قبول نمی کنند و اگر بد گویی کنی بیش از آنچه اضهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت.

(کنفوسیوس)


دلخنده:

چشم بسته غیب میگیا اینو که همه می دونیم  بهمون می گفتی چه شکری باید بخوریم.





کسی که در یک مدرسه را باز  می کند در یک زندان را می بندد

(ویکتور هوگو)


دلخنده:

آری در یک زندان را می بندد و در زندانی بزرگتر به روی ملت می گشاید.





طبقه بندی: طنز،
+ نوشته شده در 1391/05/1 ساعت 17:35 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



نوازش زخم



آنقدر تنم زخمی است که حتی نوازش هم جسم و روح بیمارم را می آزارد و می رنجاند
.



(زری)




طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/05/1 ساعت 17:15 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



غربت

چه غریبانه به غربت رفتنت را به نظاره نشستم و تو چه با غرور مسرورانه غربت را به آغوش کشیدی و به غربت و انتظار من خندیدی ورفتی.


(زری)




طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/05/1 ساعت 17:12 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



انصاف



بار خدایا...


هر آنچه را که در زمین آفریدی از موجودات زنده تا بی جان,

از انس گرفته تا جن ,از حیوان تا نبات ,

همه و همه در پی رویش دوباره اند اما من

 در رویش اولیه ام مانده ام و هر خزان شاخه هایم

بی روحتر می شوند وبا بهار,

 حسرت سبز بودن را به دو ش می کشم

 ودر تابستان تن خشکیده ام خورشید را

در آغوش می کشد تا شاید شراره های خورشید

 آتش درونم را کمرنگ تر سازد ودر زمستان

 بر خود می لرزم و می ترسم از این سپیدی

 چرا که با چنگالش تلالو تاریکی را می شکافد

 وخشکی و عریانی مرا هویدا می سازد.


آیا این انصاف است...

"ادامه در ادامه مطلب"






ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/05/1 ساعت 16:44 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()