تبلیغات
رد پای عزراییل - مطالب اسفند 1391

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

راه پس

راه پس

حاکم آمل از بهرسراج الدین قمری براتی نوشت بر روستایی که نام او "پس" بود.

سراج الدین به طلب آن روستا می رفت. در راه، باران سخت می آمد.
مردی وزنی را دید که گهواره ای وبچه ای در دوش گرفته و به زحمت تمام می رفتند
پرسید: راه پس کدام است؟
مرد گفت:اگر من راه " پس " دانستمی، بدین زحمت گرفتار نشدمی!




                                                 
(احمد ایزانلو)





طبقه بندی: طنز،
+ نوشته شده در 1391/12/27 ساعت 09:02 توسط زهراسادات حسینی نژاد| ردپای دوستان()



اشک مهتاب

وداع

ای پاکدامنی که زمریم گذشته ای-
ای مایه وفا و صفا می پرستمت
در روح دیر باور و مشکل پسند من
آنگونه ای که همچو خدا می پرستمت
آنشب که داستان تورا گوش من شنید
غم خیمه زد بجانم و اشکم ز دیده ریخت
بی خئاب چشم من ،زغم جانگداز تو
یک آسمان ستاره ز شب تا سپیده ریخت
من بی شمار ، مرغ گرفتار دیده ام-
اما یکی چنان تو، اسیر قفس نبود
ای اشک من ، بریز به دامان نوگلی-
کز پاکدامنی ز نسیم سحر گذشت
آبی بزن بر آتش من ،کان فرشته خو-
من قوی تشنه ام که به ساحل نشسته ام
از من مکن کناره که دریای من تویی
گم کرده راه وادی شبهای محنتم
راهی نما که اختر شبهای من تویی
دامن کشانز دیده من می روی به ناز
اما به دوستی قسم،از دل نمی روی
با سر گرانی از بر من می روی ولی-
دانم زیار غمزده،غافل نمی روی
رفتی؟برو،که اشک منت راه توشه باد
خرم بمان،بدست دعا می سپارمت
هرجا که می رسی زمن خسته یاد کن
هرجا که می روی بخدا می سپارمت.


                                                                
  (مهدی سهیلی)





طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/12/27 ساعت 09:00 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



سخنی با شاهین نجفی؛مطرب مزدور


شاهینی که حتی کرکس هم نیست

اینبارمی خواهم از شاهین بنویسم شاهینی که حتی کرکس هم نیست.
شاهینی که باد غرور در میان بالهایش بیدادکردو او را بلند پرواز ساخت؛به حدی که ریشه و جایگاه و موقعیت حویش را از یاد برد وخود را به دست اجانب سپرد.

شاهین خان؛
بی شک می دانی خیلیها نسبت به عمل شنیع تو ،کرکس کثیف سیرت ، واکنش نشان داده اند و برایت آرزوی مرگ کرده اند.

اما من کاملا برعکس اینها،می خواهم برایت عمری دراز را آرزو کنم بدین گونه که:
برایت عمری طولانی اما با بدترین شکل زندگی،و با خفت وذلت را آرزو می کنم ،طوری که هزاران هزار بار آرزوی مرگ کنی اما هرگز از زندگی نکبت بار نجات پیدا نکنی.

باید خدمت کثیفت عارض شوم که؛ این ترسی که الآن تو ازملت ایران و امت مسلمان در سراسر وجودت رخنه کرده و به مرور مثل صدام لعین تو را غار نشین خواهد ساخت قطره ای از آن دریای زندگی ذلت بار برای توست.
پس به انتظار روزهای سخت تر از این باش؛روزهایی که نفست را طالب نباشی



                                                          (زری)




طبقه بندی: متفرقه،
+ نوشته شده در 1391/12/26 ساعت 19:08 توسط زهراسادات حسینی نژاد| ردپای دوستان()



گزینه اشعار

نی متفکر

-دل هم برای خوددلایلی دارد
آقای پاسکال دمت گرم
دیگر بشر نی متفکر نیست


دور افکنید
"منطق" بیهوده را
منطق،استقرا،علیت،تجربه
اینها کلید درک جهان نیستند




                                                   (نصرت رحمانی)




طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/12/26 ساعت 18:14 توسط زهراسادات حسینی نژاد| ردپای دوستان()



عیب کوچولوی عروس

عیب کوچولوی عروس

جوانی می خواست زن بگیردبه پیرزنی سفارش کردتا برای او دختری پیدا کند.
پیرزن به جستجو پرداخت،دختری را پیدا کردوبه جوان معرفی کرد وگفت :این دختر از هرجهت
سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.
جوان گفت:شنیده ام قد او کوتاه است!
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است،زیرا لباسهای خانم ارزانتر تمام می شود!
جوان گفت:شنیده ام زبانش هم لکنت دارد!
پیرزن گفت:این هم دیگر نعمتی است؛ زیرا می دانید که عیب بزرگ زنها پرحرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پرحرفی نمی کندوسرت را به درد نمی آورد!
جوان گفت:خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است!
پیرزن گفت:درست است ،این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد.
جوان گفت:شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است!
پیرزن گفت:شما تجربه ندارید ،نمی دانید که این صفت باعث میشود که خانم تان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن ،هر روز هم از خیابان گردی خرج برایت نمی تراشد!
جوان گفت:این ها همه به کنار ،ولی شنیده ام که او عقل درستی هم ندارد!
پیرزن گفت:ای وای ،شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید پس یعنی میخواستی عروس به این نازنینی ،این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد!





                                                                         (احمد ایزانلو)





طبقه بندی: طنز،
+ نوشته شده در 1391/12/26 ساعت 16:36 توسط زهراسادات حسینی نژاد| ردپای دوستان()



داماد سیگاری

داماد سیگاری

جلسه خواستگاری....
بعداز نیم ساعت سکوت!
مادر داماد:ببخشین، کبریت دارین؟
خانواده عروس:کبریت؟کبریت برای چی؟
مادر داماد:والا پسرم می خواد سیگار بکشه.
خانواده عروس:پس داماد سیگاریه؟!
مادر داماد:سیگاری که نه،والا مشروب خورده،بعد از مشروب سیگار می چسبه!
خانواده عروس:پس الکلی هم هست؟!
مادر داماد:الکلی که نه...والا قمار بازی کرده وباخته!ماهم مشروب بهش دادیم تا یادش بره!
خانواده عروس:پس قمار بازی می کنه؟!
مادر داماد:آره ...دوستاش توی زندان بهش یاد دادن!
خانواده عروس:پس زندانم بوده؟!
مادر داماد:آره...معتاد بود،زنش لوش داد!
خانواده عروس:زنش؟!!!!!!!!!!!

نتیجه اخلاقی:اگه سیگاری هستین،همیشه موقع خواستگاری،کبریت همراهتون داشته باشین!!!!!!!!!!



                                      (احمد ایزانلو)




طبقه بندی: طنز،
+ نوشته شده در 1391/12/23 ساعت 12:33 توسط زهراسادات حسینی نژاد| ردپای دوستان()



آگهی تشکر در روزنامه

آگهی تشکر در روزنامه

بدین وسیله ازجناب آقای پروفسور،جراح معروف که با یک عمل جراحی ساده همسر اینجانب رااز لکنت زبان نجات داده و به کلی لال کرد تشکر می کنم.
پیشرفت و موفقیت ایشان را در این نوع خدمات مفید نسبت به جامعه مردان از خداوند متعال خواستارم!



                                              (احمد ایزانلو)




طبقه بندی: طنز،
برچسب ها:اینم ازنمک شناسی آقایون،
+ نوشته شده در 1391/12/23 ساعت 12:26 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



اداره کردن زن

اداره کردن زن

روزی از میلتون، شاعر معروف انگلیسی پرسیدند:علت چیست که ولیعهد انگلستان می تواند در چهارده سالگی به جای پدرسلطنت کند ولی تا هجده سال نداشته باشدنمی تواند زن بگیرد؟
میلتون جواب داد:به خاطراینکه اداره ی مملکت، از اداره کردن و هدایت زن به مراتب آسان تر است!





                                            (احمد ایزانلو)




طبقه بندی: طنز،
+ نوشته شده در 1391/12/23 ساعت 12:04 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل دوم

عشق نیلوفری

تنها بودم.
ازسیمای عبوس کتابها دلم گرفته بود.
درشکه ای گرفتم و راهی خانه ی فریس افندی شدم.
درشکه از باریکه راهی می گذشت که درختان سپیدار
احاطه اش کرده بودند.
علفزاری زیباوتاکستانی پر شکوه نگاهم را نوازش داد.
گلها وشکوفه ها همه جا را نقاشی کرده بودند.
آواز جیرجبرکها تنها موسیقی زیبای متن طبیعت بود.
دقایقی گذشت و درشکه در مقابل باغی توقف کرد.
خانه ای مجلل در میان باغ بود.
همه جا غرق در گل وشکوفه بود.
پیاده شدم.
فریس افندی را دیدم که به استقبالم می آمد.
از راه باریک وپرعلف باغ گذشتیم و به در عمارت رسیدیم.
واردخانه شدیم.
فریس افندی،همچون پدری که از دیدار فرزندش
شادمان شده باشد،با من سخن می گفت.
آهنگی زیبا به گوشم می رسید.
زورق خیال من در دریایی ازتصاویر زیبا به پیش می رفت.
ناگهان دوشیزه ای زیبا،در لباسی سپید،از در وارد شد.
برخاستم.
فریس افندی گفت: " این دختر من است ؛سلما. "
آنگاه، مرا به دخترش معرفی کرد.
نگاه سلما به نگاه من گره خورد.
در نگاهش چیزی بود؛
گویی می خواست بداند چرا به خانه آنها آمده ام.
دستی داشت به سپیدی زنبق؛نرم و لطیف.
وقتی دستش را در دست گرفتم،دردی در دلم پیچید.
دقایقی را در خاموشی گذراندیم؛گویی همه در حضور
آن فرشته،به احترام،سکوت کرده اند.
سرانجام،سلما،بالبخندی ملیح،سکوت را شکست وگفت:
" گاهی پدرم خاطرات جوانیش را برایم می گوید.
اگر پدر شما نیز داستان جوانیش را برایتان گفته باشد،
پس ما غریبه نیستیم."
فریس افندی با خنده گفت:" دخترم احساساتی لطیف دارد
واز پنجره احساسی آسمانی به زندگی نگاه می کند."
حضور من باز پیرمرد راسر شوق آوردوبه گذشته ها برد.

                                                                                 


                                   
  "برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید"




ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:زیبایی دو سو دارد:، 1-چشمانی که زیبایی را می بیند، 2-چیزی که دیده می شود، زیبایی حقیقی در هماهنگی معنوی است،
+ نوشته شده در 1391/12/23 ساعت 08:13 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



عین دستمال کاغذی




یکی از عشق های عصر جدید               
که فراگیر ومسری است شدید

عشق نا غافل است و یکباره              
که کند چرت شخص را پاره

در عزا،یا که جشن ومهمانی  
یا که در پرسه ای خیابانی

ناگهان دختری-بدون خشاب... 
می کند تیر عشق را پرتاب

غالبا تیر عشق آن دختر       
می خورد سیخ، توی قلب پسر

طبق معمول،تارسد اورژانس
کله پا گشته طفلک بد شانس

گرکه باشد نشانه گیری خوب
پسرک می شود ولو در جوب

می کند عشق در دلش ریشه  
نطفه عشق،منعقد میشه

دخترک، می کند همان اول 
با جوانک ، شماره رد و بدل

نم نم و ریزه ریزه و کم کم  
می شود ارتباطشان محکم

روز وشب با همند و پیچیده 
دو قلوی به هم نچسبیده

می شود عشق این دو یار ایاغ 
نم نمک گرم و پر حرارت و داغ

مدتی بعد از آن،بدون دلیل         
عشقشان می شود به یخ تبدیل

هیچ از این پشت پا به عشق زدن   
کک شان هم نمی گزد ابدأ

چون که دارند" یار با احساس "      
دو ، سه تا توی قلبشان ،زاپاس

حیف از این عشقهای ناب و لطیف
که علی رغم رنگ و روی ظریف

به دهان نارسیده ،منقضی اند        
عینهو دستمال کاغذی کاغذی اند




                                     (ابوالفضل زرویی نصر آباد)
     





طبقه بندی: طنز،
برچسب ها:عشق کشکه، یار یدکی بحث داغ امروزه، عاشقی فرغونی چنده،
+ نوشته شده در 1391/12/22 ساعت 17:43 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



شوخی با شعرشاعران

زنستان



  • لذت،زن راقندوعسل که ازدواجش موجب محنت است و به طلاق است و چون مکرر شودموجب ممات.پس در هر لنگه کفشی دو ضربت لازم است و بر هر ضربتی آخی واجب.

  • از جسم ضعیف که برآید                     که از عهده آخش به در آید


  • مرد همان به که به وقت نزاع                             عذر به درگاه نساء آورد
    ورنه زنش از اثر لنگه کفش                    حال او را خوب به جا آورد


                                          (مهدی سهیلی)




طبقه بندی: طنز،
برچسب ها:کدوم راسته و کدوم دروغ، حق با کیه؟ سهیلی یا سعدی،
+ نوشته شده در 1391/12/22 ساعت 17:13 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



ضرب المثلهای طنز ایران و جهان

ضرب المثلهای طنز ایران و جهان

(ایرانی)

  • خانه که با دو کدبانوست ،خاک تا زیر زانوست
  • زن، هفتادمکر و حیله داردکه یکی از آنها گریه است!!!!!

(آلمانی)

  • مرد پیر که زن جوان می گیرد!مرگ به قهقهه می افتد!!!

(استونی)

  • زن زیبا،بهشت چشم،دوزخ روح، و برزخ جیب است


(انگلیسی)

  • زبان، آخرین چیزی است که در زن می میرد!
  • اگر از زن خود الاغ بسازید! او هم از شما گاو می سازد!


(ایتالیایی)

  • خنده زن ، گریه کیف پول مرد است!
  • کیست که از زن زیبا بدش بیاید؟ زن زشت!!!


(فرانسوی)

  • وقتی مرغ بلندتر از خروس می خواند ، اوضاع خانه خراب است


(ژاپنی)

  • زبان زن شمشیری است که هرگز زنگ نمی زند!!!


(متفرقه)

  • اگر زن حسود نبود ،یک شهر را یک شوهر بس بود







                                                         (احمد ایزانلو)






طبقه بندی: طنز،
برچسب ها:شیطانی به نام مرد، فرشته ای به نام زن،
+ نوشته شده در 1391/12/22 ساعت 09:34 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



دوستی با زن کچل

دوستی با زن کچل

زنی در کشوری  غربی دچار بیماری بدگمانی بود.هرگاه شوهر اوبه خانه می آمد،لباسهایش را بازرسی می کرد که در آن تار مویی از زن دیگر بیابد.
روزی هرچه گشت چیزی نیافت.ناگهان شروع کردبلند بلند گریه کردن و فریاد زدن و گفت:ای مرد بی وفای هوس باز، برای اینکه من متوجه خیانت تو نشوم ، با زنی کچل دوست شده ای!!!!




                                                                                                                     (احمد ایزانلو)




طبقه بندی: طنز،
برچسب ها:زن بد گمان، زن کچل،
+ نوشته شده در 1391/12/22 ساعت 08:44 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



کفاره ی گناه

کفاره ی گناه

ملا نصرالدین را زن بد شکلی نصیب شده بود.شبی بی جهت به چهره اونگاه کرد.
زن پرسید: سبب اینکه اینهمه مرا نگاه می کنی چیست؟
گفت: امروز چشمانم به صورت زن خوبرویی افتاد و هر چه خواستم از صورتش چشم بردارم میسر نشد،امشب به کفاره آن ، برای اینکه بخشیده شوم ، دو برابر آنچه به او نگاه کرده ام چشمم را به صورت تو می اندازم!!!!!!!




                                                                                                          (احمد ایزانلو)




طبقه بندی: طنز،
برچسب ها:کفاره گناه، نظر بر صورت خوبرویان، نظر بر صورت زشت رویان،
+ نوشته شده در 1391/12/22 ساعت 08:30 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



سخنی با دوستان

سلام دوستان عزیز

نمی دونم تا حالا قصه عشق جبران خلیل جبران رو خوندید یا نه ؟

داستان خیلی جالبی داره ،من فصل اولش روبا نام عشق و دلدادگی واستون نوشتم ؛ امیدوارم که خوشتون بیاد............

اگه اونو خوندید ممنون میشم اگه نظرتون رو بدونم ،


+ نوشته شده در 1391/12/21 ساعت 16:52 توسط زهراسادات حسینی نژاد| ناشنیده ها()



.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]