تبلیغات
رد پای عزراییل - منتخبی از سخنرانی دکتر انوشه

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

منتخبی از سخنرانی دکتر انوشه

مرد بدکار و شیطان

روزی مردجوانی که انواع و اقسام جنایتها از قتل گرفته تاتجاوزبه نوامیس مردم و غارت وظلم 
وستم راانجام داده بود
.
با خود فکر کرد که شیطان چه کاری بیشتر از من انجام می دهد که همه او را لعن ونفرین می کنند و همه جا اسم او برزبانهاست کاش می شد شیطان را ببینم.

در همین لحظه پیرمردی عصا زنان نزدش آمد و گفت:
" تو می خواستی مرا ببینی؟ "
مرد در پاسخ گفت:
" شما که هستید؟ "
پیرمرد گفت:
" من شیطانم "
مرد گفت:
" شیطان شیطان که می گویند تویی؟
آری می خواستم بدانم تو چه کاری انجام داده ای که مردم اینقدر تو را لعن می کنند؟ "
شیطان گفت:
"من خود شیطانم؛مردم بیهوده پشت سرم صفحه می گذارند من کار خاصی انجام نمی دهم"
مرد به شیطان گفت:
" آیا حاضری با من مسابقه دهی؟ "
شیطان پرسید:
" چه مسابقه ای؟ "
مرد پاسخ داد:
" کدامیک از ما قادر است ظرف یک ماه بیشترین جنایات را مرتکب شودوطومار کند. "
شیطان قبول کرد و از هم جداشدند.
یک ماه گذشت؛
مرد جوان با سیاستهایی که داشت ملتها و قبیله ها را به جان هم انداخت و قتلهای مکرر انجام داد وبه هزاران دختر تجاوز وکرد و خلاصه طوماری پراز شقاوت به درازای دیوار چین با خود آورد وبه شیطان نشان داد و رو به او کرد و گفت حالا تو نشان بده که چکار کرده ای؟
شیطان گفت:
" درود برتو، کارت عالی بود.
راستش وقتی ما ازهم جداشدیم ؛ داشتم می رفتم که....



      
     ((برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))
دیدم دختر و پسری در حال عبور از کوچه هستند؛ روز اول روی مخ پسره کار کردم تا از دختره خوشش بیاد،اولش دختره پا نمی داد،چهار روز طول کشید تا دختره نرم بشه.
پنج روز دوم این فکر رو انداختم تو سر پسره که نامه ای سرشاراز معرفت و عشق و عرفان واسه دختره بنویسه؛دختره خوشش اومدونامه رو قبول کرد.
پنج روز سوم،کاری کردم که موقع بر گشتن با هم صحبت کنند.
پنج روز چهارم، کاری کردم که باهم برندپارک.
پنج روز پنجم، کاری کردم باهم برند سینما و موقع تماشای فیلم پسره دست دختره رو تو دستش بگیره و...
پنج روز ششم، هم دنبال یه خونه خالی واسه پسره بودم که دیروز خونه واسش پیداشد.
تاچند ساعت پیش کاری کردم که دختره راضی بشه باهاش بره توخونه؛
یک ساعت پیش هم کاری کردم کار دختره ساخته بشه."

مرد جوان رو به شیطان کردوبا تندی گفت:
" توی یک ماه که من اینهمه کار انجام دادم تو همش درگیر یه دختر و پسر بودی؟
واقعا مردم بیخودی از تو مجسمه شرارت وبدی ساخته اند "
شیطان هم در جوابش گفت:
" همین که من بتونم حرامزاده ای مثل تو رو به وجود بیارم کافی است ، اون دیگه خودش بقیه ی کارا رو انجام میده. "





طبقه بندی: فلسفی،
برچسب ها:شیطان سرکارگر است و ما کارگر،
+ نوشته شده در 1392/02/7 ساعت 11:24 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()