تبلیغات
رد پای عزراییل - قصه عشق........................فصل آخر

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

قصه عشق........................فصل آخر

فراق

تابستان بود .
مردم برای فرار از گرما به دامنه ها پناه می بردند.
باز برای دیدن سلما به معبد رفتم.
کتاب کوچک شعری نیز با خود بردم.
انتظار می کشیدم تا سلما بیاید.
کتاب را گشودم و شعری را به زمزمه خواندم.
سلما آمد.
او همه ی غمهای جهان را در چهره داشت.
گفتم:
" سلما چه شده است؟ "
گفت :
" تشنه دیدارت هستم .
نزدیکتر بیا.
می خواهم نگاهم را سیراب کنم.
عشق من!
لحظه جدایی ما فرا رسیده است. "
گفتم :
" آیا همسرت از دیدارمان آگاه شده است؟ "
گفت:
" نه. او چنان در عیش و عشرت و عیاشی غرق است که حتی نمی داند من وجود خارجی دارم.
او با دخترانی خوش است که نیاز ، آنها را  به تن فروشی کشانده است."
گفتم:
" پس چرا باید این لحظه ، لحظه جدایی ما باشد؟ آیا روح توست که خواهان این جدایی است؟ "
اشک در چشمانش حلقه بست و گفت:
" نه ،عشق بی آلایش من!
چگونه روحم خواهان جدایی از تو باشد که تو خود روح منی؟
اما نمی خواهم سرنوشت تو را به سرنوشت تیره خود گره بزنم.
نمی خواهم تو هم زندانی قفسی شوی که مرا در آن انداخته اند. "
گفتم :
" منظورت را نمی فهمم. موضوع چیست؟ "
گفت:
" گمان می کنم اسقف بو برده است که ما هرماه یکدیگر را می بینیم.
کسانی را مأمور کرده است تا مراقب من باشند.
اکنون همه چشم شده اندو خود را به من دوخته اند."
لحظه هایی در سکوت و اشک گذشت.
آنگاه ادامه داد:
" البته من از اسقف نمی ترسم.
آب از سرم گذشته است، چه یک وجب ، چه صد وجب!
اما دوست ندارم تو اسیر او شوی.
من نگران سرنوشت خود نیستم که سینه را آماج تیرهای زهرآگینشان ساخته ام.
اما می ترسم این افعیان تو را بگزند و مانع صعودت به قله ی بلند زندگی شوند."




                  ((برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))



گفتم:
" اما سلما، جدایی نمی تواند تنها راه رهایی ما از ستم و بیداد زمانه مان باشد.
آیا راه عشق را بسته اند؟
آیا جز تسلیم راهی نمانده است؟ "
گفت:
" افسوس ! راهی نمانده است، جز جدایی."
بیتابانه گفتم:
" ما به اندازه کافی تسلیم سرنوشت بوده ایم؛
سرنوشتی که دیگران آن را رقم زده اند.
ما اجازه دادیم تا کوران هدایتمان کنند!
آیا کافی نیست؟
آیا ما سهمی از زندگی نداریم؟
سلما!
اگر آتنش زندگی را خاموش کنیم، خاموشی گناه ماست.
باید روشن نگه داریم شعله عشقی را که خداوند در بیشه دلهای ما افروخته است.
آیا رواست گوهر پاک عشقمان را به پای خوکان بریزیم؟
زندگی زیباست.
چرا زندگی زیبایمان را به ازمندی اسقف بیالاییم؟
بیا از اینجا برویم.
دشت خدا وسیع است .
او مارا پناه خواهد داد.
بیا به بندرگاه برویم .
می توانیم خود را با کشتی به آن سوی آبها برسانیم.
آنجا در امان خواهیم بود.
زندگی تازه ای را آغاز خواهیم کرد.
فرصت را غنیمت بدان سلما.
اگر از این دو راهه منزل بگذریم،
دیگر هرگز نمی توانیم به هم برسیم.
بیا برویم."
سلما سر خود را تکان داد و گفت:
" نه ،عشق من!
آسمان جامی از شهد و شرنگ به دستم داده است.
من این جام را یکجا سر کشیده ام .
در این جام ،جز درد ،چیزی باقی نمانده است.
آن را  هم بایدسر بکشم.
سهم من از این زندگی،درد است و تکه ای  آسمان .
ریش باد دلم اگر با این درد مرهمی بخواهم.
مرا برای قرار آرامش نیافریده اند.
با من از لذت و شادمانی سخن مگو.
حتی یاد آن نیز ع ذابم می دهد.
من از سایه آرامش نیز به وحشت می افتم.
من به تو عشق می ورزم؛
عشق خود را نثار تو میکنم تا تو بمانی.
همین عشق است که نمی گذارد با تو به آبها بیایم.
من ،همچون شمع،میسوزم تا تو در روشنایی زندگی کنی.
می گویند بلبل ،آنگاه که آواز عشق سر می دهد،سینه اش را با خاری سوراخ می کند.
من میروم تا تو بمانی.
 من به قفس خویش باز می گردم،تا تو در قفس نیفتی.
آزادی ما به همه زنجیر های جهان می خندد.
سنگین به این معبد آمدم،اکنون سبک بالم.
آکنون می دانم رنج چقدر پر بهاست.
من زنی تنهایم در آستانه ای فصلی سرد.
تو سرشاری از نیروی تازه که می تواند زندگی را به رقص درآورد.
تو تک درخت باران خورده کوهستانی.
من درختی هستم که در سایه بالیده ام.
ببین!
شاخه هایم در نور می لرزند.
آمدم تا بگویم: خداحافظ ،عشق من!
بدرود،تا ان سوی آبها. "
چیزی در چشمان سلما بود که مرا آب می کرد.
به فرشته می مانست.
آنگاه، به گونه ای که پیش ازاین سابقه نداشت،
بازوان لطیفش را دور گردنم حلقه کرد و عقیق لبهایش را بر لبهایم نهاد.
تمام وجودم در تبی گنگ می سوخت.
نزدیک غروب بود،سلما به درون معبد رفت.
در برابر تمثال مسیح زانو زد و گفت:
" خودم را به دستان مهربان تو می سپارم."
آنگاه، برخاست،نگاهی به من انداخت و گفت:
" عشق من!
اکنون با دلی شاد  به سوی تیرگی های زندانم می روم.
دل مسوزان برایم .
غمگین مباش.



*****    و اینگونه شد که آن دو برای همیشه از هم جدا شدند      *****





                                                " جبران خلیل جبران"
                         ترجمه : "مسیحا برزگر"






طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:این یک گناه فاهش است یا یک فضیلت است؟،
+ نوشته شده در 1392/02/7 ساعت 08:04 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()