تبلیغات
رد پای عزراییل - قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل هفتم

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل هفتم

مرغان هواهای باز

در دل باغ ها و تپه های بیروت،

در متن تپه های سپید ،

معبدی هست کو چک و قدیمی ، که با درختان بادام و زیتون احاطه شده است.

این معبد از یاد مردمان رفته است ؛

بنابراین ، خلوت است و تنها.

این معبد ، میعادگاه عاشقان است.

بر دیوار سنگی این معبد ،

تصویر الهه عشق را کنده اند.

بر دیوار دیگر این معبد،

سیمای مسیح بر صلیب را کنده اند.

در پای این صلیب مریم می گرید.

بر این معبد کوچک وساده ، سکوتی ژرف و آسمانی حکم فرماست.

من وسلما قرار گذاشتیم هر ماه همدیگر را در آن معبد متروک ببینیم وساعتهایی را با هم بگذرانیم.

ما پنهان از دیگران ، همدیگر  را در آن معبد می دیدیم،

از احوال هم جویا می شدیم، از گلیم بختمان، که زمانه آن را سیاه بافته بود ، گله می کردیم.

دیدارهای ما،

آبی بود که روی آتش دلمان می ریختیم.




             ((برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))



گاه می گریستیم

و گاه در میان گریه می خندیدیم.

وقتی نگاه در نگاه هم می دوختیم،

همه چیز از یادمان می رفت.

فقط عشق بود که به گفتارمان گرمی می بخشید.

گاهی سکوت می کردیم، به افق چشم می دوختیم و می گذاشتیم نوازش وبوسه زبان باز کنند 

وبه راز های دلمان بپردازند.

سرخی گونه های شرمگین سلما،

یاد آور غروبهای غریب بود.

از دیدارهای پنهانی ما کسی خبر نداشت، مگر خداوند

وفوج پرندگانی که بر فراز معبد به پرواز در آمده بودند.

از سرزنش سرزنش کنندگان اصلا نمی ترسیدیم.

مادل خودرادر آتش عشق شست وشو داده بودیم .

مامرغان هواهای باز بودیم

بنابراین، از هیچ چیز واهمه ای به دل راه نمی دادیم.

زده بودیم به صف رندان، هرچه باداباد!

سلما عاشق بود.

سلما دلی داشت خوب و زیبا و پاک.

آنهایی که سلما را به گناه متهم می کردند،

دلی داشتند تباه که به گنداب گناه می مانست.

آنها در سینه نه دل ،که گل داشتند.

سلما پرنده ای بود که در قفس نمی توانیت بخواند.

آیا سلما گناه کار بود که از پشت میله های قفس خود به آسمان آبی زیبا نگاه می کرد
؟

مهم نیست که مردم چه می گویند.

سلما پرنده آسمانها بود و نمی توانست در حاشیه مرداب زندگی کند.

سلما باکی نداشت که عاشق عشق خود باقی بماند.

کسی که با خنده به استقبال مرگ رفته است، از سنگ ریزه هایی که کودکان کوی به سویش

 پرتاب می کنند هراسی به دل راه نمی دهد.



                         " جبران خلیل جبران"
                         ترجمه مسیحا برزگر"







طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:اگر می خواهی زن را بفهمی...گاه خندیدن...به دهانش نگاه کن...اما برای ارزیابی یک مرد...دیدن سفیدی هولناک چشمانش...به گاه خشم کفایت می کند،
+ نوشته شده در 1392/02/5 ساعت 07:50 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()