تبلیغات
رد پای عزراییل - قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل ششم(قسمت چهارم)

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل ششم(قسمت چهارم)

شمعی در باد

آنگاه نگاهی به من انداخت و ادامه داد:

" می دانم تو غمخوار من خواهی بود.

اماتو نیز همچون من دلی شکسته داری.

بالهای تو نیز شکسته است.

چگونه می توانم با بالهای شکسته و زخمی تو پرواز کنم؟

تو را دوست دارم .

 اما آتشی که قلب تو را سوزانده،

بر سوزش قلب من خواهد افزود. "

حرفهای سلما دلم را به درد آورد.

پیرمرد می خواست سخن بگوید اما کلمات از دل سردش نمی رمیدند.

شبی غمگین بود؛

دلهایی تنها و لبهایی خاموش؛

چشمم بر آن دو خیره مانده بود.

سینه مالامال درد بودو مرهمی نبود.

پیرمرد گفت:

"وقت سفر فرا رسیده است.

بادبانهای روحم را باز کرده اند.

همه چیز برای رفتن مهیاست.

باید بروم.

صدای مادرت از دور دستها می آید.

او نام مرا صدا می زند.

دخترم درنگی در این سفر میفکن.

بگذار بروم.

بوسه ای بدرقه راهم کن.

اشکهای خود را پاک کن.

می روم ، اما تو را در دل دارم.

تو را از دلم جدا نخواهم کرد. "



                      ((برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))

آنگاه با چشمانی نیمه باز مرا نگاه کرد و گفت:

" پسرم!

برای سلما برادری صمیمی باش.

وفتی زمین می خورد ،

دستش را بگیر و بلندش کن.

مگذار در ماتم من بسوزد.

آوازهای خوش زندگی را در گوشش زمزمه کن

و غبار غم را از دلش پاک کن.

مهر تو را نیز برای همیشه در دلم زنده نگه می دارم.

هیچ کشیشی را به بالینم نیاورید.

به آنها اعتمادی ندارم.

مهملات آنها اراده الهی را دگرگون نخواهد کرد.

مرا به دستان خدا بسپارید و بروید. "

نیمه های شب بود که فریس افندی برای آخرین بار چشمانش را باز کرد.

می خواست چیزی بگوید،

اما مرگ صدایش را بریده بود.

سرانجام ، شکسته و بسته گفت:

"شب تمام شد، سلما!

سپیده در حال دمیدن است.

آه بدرود! "

آنگاه سرش به جانب سلما خم شد

وصورتش بی رنگ شد.

لبخندی بر لبانش نشسته بود.

سلما هنوز دست سرد پدر را در دستان گرم خود نگه داشته بود.

نگاهی به صورت پدر انداخت.نمی دانست چه باید بکند.ساکت بود و بی حرکت.

سر انجام، دست پدر را رها کرد، خم شد و سر خود را روی زمین گذاشتو نالید:

" آه ، خدایا! بالهای شکسته ام را التیام ببخش! "

فریس افندی مرد.

منصور غالب نیز تمام ثروت او را بالا کشید و سلما را در قفس دلتنگی ها انداخت.

من در دنیای خیال و غم گم شده بودم.

به کتابها پناه بردم تا تسکینی بیابم . نیافتم.

نمی توانستم آتش را با نفت خاموش کنم.

کتابهای مقدس را خواندم و خواندم.

فقط مویه و ماتم بود که به گوشم می رسید.







                                                                          "جبران خلیل جبران"
                                               ترجمه : مسیحا برزگر"





طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:فقط مرگ است که دیده می شود، نا امیدی چشمانمان را می بندد تا نبینیم،
+ نوشته شده در 1392/02/4 ساعت 19:06 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()