تبلیغات
رد پای عزراییل - قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل ششم(قسمت سوم)

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل ششم(قسمت سوم)

شمعی در باد

آرام برخاست.
به اتاق پیرمرد رفتیم و کنارش نشستیم.
سلما و پدر هردو می کوشیدند خود را شادتر و سالمتر نشان دهند.
هردوی آنها می دانستند که دارند به هم دروغ می گویند.
هردوی آنها صدای گریه های دل یکدیگر را می شنیدند.
یکی از آنها می رفت و رخت خویش را ازگرداب ماتم و رنج بیرون می برد،و دیگری می ماند ودر شب تاریک وهول انگیز زندگی،تکه پاره های روحش را جمع می کرد.

حدیث عشق و مرگ بود.
دلم از غم لبریز شده بود.

ساکت بودم و هق هق گریه های دلم را می شنیدم.
پیرمرد در مسیر سیلاب تند سرنوشت ویران شده بود.

فریس افندی به طرف سلما چرخید و گفت:

" دستم را بگیر.

دستت را بده تا ببویم آن را."

سلما دستهای پیرمرد را در میان دستهای خود گرفت.
پیرمرد ادامه داد:

" بوی مادرت را می دهی، سلما!

سه ساله بودی که او تو را در آغوش من گذاشت

و از این جهان رخت بر بست و رفت.

تو گنجی بودی که او برایم به جا گذاشت و رفت.

من طعم زندگی را چشیده ام.

همه ی فصلهای زندگی را زندگی کرده ام.

اما، در این سالها

هیچ روزی نبوده که نگاهم را از تو بر گیرم.

وقتی به چشمهای تو نگاه می کنم،

چشمهای زیبای مادرت را میبینم.

دلم برای مادرت تنگ شده است.

برای دیدن او درآن سوی آبهای زندگی بیتابم
."
 
چهره پیرمرد در هاله  ای از نور می درخشید.

آنگاه،از زیر بالش خود قاب کهنه ای را بیرون آوردو گفت:

"این عکس مادر توست .

بیا، تماشایش کن."





           ((برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))



سلما عکس را از دست پدر گرفت،
گریست و عکس را بوسید.
سلما،
لذت یک لحظه مادر داشتن را نیز نچشیده بود.
او کودکی بیش نبود که مادرش را از دست داد.
سلما عکس را بر سینه می فشرد،اشک می ریخت و نجوامی کرد.
او سرانجام از حال رفت ودر کنار بستر پدر افتاد.
پیرمرد عاشقانه دستی بر سر دختر کشید وگفت:
" دخترم!
از تو می خواهم پس از مرگم صبور باشی.
می خواهم صبوری و متانت مادرت در تو هم باشد.
وقتی مردم، پنجره های اتاق را باز کن
تانور بتابد بر کاشی های درگاه.
پرده قلمکاری را که یادگار مادرت است،
از صندوقچه بیرون بیاورو به دیوار بیاویز.
خود را به هواهای باز بسپار.
بگذار باد مست به موهایت دست بکشد.
سقره را روی قالی کهنه بینداز مثل مادرت.
دسته گلی کنار آیینه بگذار.گرچه می میرم اما به هستی پایبندم من.
چشم به راه من منشین.
زین پس بر خانه ی پر مهر تو نخواهم آمد.
آسوده بیارام و به من فکر مکن.
دیگر بر حلقه در این خانه پنجه نمی سایم.
تو عشق منی."
سلما چشمان نازش را به لبان پدر دوخته بود
چشمش به دردناکی شبها بود.
برخاستم از پنجره نگاهی به باغ انداختم.
سلما به سخن آمد و گفت:
"وقتی مادرم  پدر خود را از دست داد،
شما مونسش بودید. نبودید؟
پس از شما مونس من کیست؟
من محتاج شانه هایی برای گریه کردنم.
کجا بیابم این شانه های مهربان را؟
چه کسی تسلایم خواهد داد؟
بگو پدر،
رشته مهر تو را چگونه می توان گسست؟"





                            " جبران خلیل جبران"
                           ترجمه:" مسیحا برزگر"






طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1392/02/4 ساعت 07:40 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()