تبلیغات
رد پای عزراییل - قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل ششم(قسمت اول)

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل ششم(قسمت اول)

شمعی در باد

آری،این روزها ، ازدواج مضحکه ایست که به دست مردان جوان و والدین به پا می شود.
در بسیاری از کشورها مردان جوان برنده ی این بازی مضحکند ؛ درحالی که والدینند که می بازند.
افسوس! به زن به چشم یک کالا نگریسته می شود؛
کالایی که خانه ای آن را می فروشد و خانه ای دیگر آن را می خرد.
زن به دام این بازی می افتد، می سورد و می سازد تا سر انجام،زیبایی اش رنگ می بازدو همچون اثاثیه ای که دیگر به کار نمی آید،در گوشه ی تاریک خانه ها رها می شود.
درهر حال،درهر شهر ودیاری زنی یافت می شود که تجسم آینده مردمش است.
سلما نیز نماد آینده زن شرقی بود.
اما او بی رحمانه قربانی زمان حال شد؛
مانند بسیاری از زنان
که پیش از موعد خویش به دنیا می آیند
واز زمان خود جلوترند.
سرانجام منصور وسلما ازدواج کردندو در عمارتی زیبادر محله ی اعیان بیروت ساکن شدند.



                         ((برای ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))



فریس افندی نیز در خانه ی تاریک و سوت و کورش تنهای تنها شد.
او به چوپانی می مانست که در میان گوسفندانش تنها نشسته باشد.
آن روز گذشت وماه عسل نیز.
اما غم بود که بر غمها افزوده می شد.
آن روزهای اول ازدواج،تلخ بود و غم افزا.
صحنه ی زندگی آن دو، به صحنه ی پس از کارزارمی مانست که همه جا را کشته ها پوشانده باشند.
بهار گذشت، تابستان و پاییز نیز.
بر عشق من به سلما، روز به روز افزوده می شد.
شده بودم کودک مادر مرده ای که چشم به آسمان شب دوخته است
تا روح مادر را در میان ستارگان ببیند.
اشکهایم رنگ خون گرفته بودند.
خون می گریستم جای اشک.
مدام نجوا می کردم واز خدا می خواستم سلما و شوهرش را سعادتمند کند.
برای پدر سلما نیز دعا می کردم.
 اما بیهوده بود، بیهوده.
درد سلما، درمانی نداشت.
منصور مردی بود تاجر وتاجری بود موفق.
او حریص بود. کاسه چشم اورا هیچ چیز پر نمی کرد.
او به مال ومنال فریس افندی چشم دوخته بود.
منصور به عمویش شبیه بود.
عموی او نیز می خواست همه چیز  را از آن خود کند.
اما عمویش ریاکارانه و پنهانی مطامع خویش را می جست و به چنگ می آورد.
او در پس عنوان رو حانی خودو صلیب طلاییش  پنهان شده بود.
اسقف ، گرگی بود در لباس میش.
منصور خوش گذران بود وشهوتران.
آیا گمان نمی کنید زنی همچون سلما به ملتی می ماند
که از طرف روحانیون و حاکمان فاسدمظلوم واقع شده است؟
آیا باور ندارید محروم ساختن زن از عشق ، به گورستان بردن زن است؟
چنین ظلمی آیا مردم  را در خاک تیره ی یأس مدفون نمی سازد؟
آیا شعله نمی میرد اگر روعن چراغ تمام شود؟




                                             "جبران خلیل جبران"
                                            ترجمه:"مسیحابرزگر"





طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:ملتها را کسانی به تباهی می کشانند که در لباس میش گرگی می کنند،
+ نوشته شده در 1392/02/2 ساعت 17:51 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()