تبلیغات
رد پای عزراییل - قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل پنجم (قسمت چهارم)

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل پنجم (قسمت چهارم)

آه می خواهم زنده بمانم!

زمزمه او را شنیدم که همچون شکوفه از لبهای لرزانش می تراوید:
" آه ،ای خدای خوب و دوست داشتنی!
مگر زن چه کرده است که باید این چنین مکافات ببیند؟
به کدامین جرم زن را از عشق محروم می کنند؟
آه ، ای قادر متعال!
چرا این بار سنگین را بر دوش من نهادی؟
چرا زن زا لطیف و شکننده می آفرینی،
آنگاه او را می شکنی؟
می دانم ،من ذره ام و تو بی نهایت.
اما نمی توانم که نپرسم.
می دانم، من غبارم و تو توفان؛
اما چرا در من پیچیده ای ؟
من نادانم و تو دانای کل؛
پس چرا چنین می کنی؟
تو زن را از جنس لطافت و عشق آفریدی؛
اما چراباخشونت او را از عشق محروم می سازی؟
با یک دست او را به اوج می بری و با دست دیگر به حضیضش
م کشانی!
نمی دانم چرا!َ
در جانش حیات دمیدی و در دلش تخم مرگ کاشتی
!
زخمش را التیام بخشیدی و وجودش را در درد و رنج پیچیدی!
تو بودی که هوس را در دل زن نشاندی و آنگاه دل هوسناکش را شرمسار ساختی!
تو وادارش می کنی از جام مرگ شراب زندگی بنوشد!
تو بودی که چشمانم را با عشق
بینا کردی و آنگاه آنها را بستی!
تو طعم بوسه را بر لبانم نشاندی و سنگ ندامت را بر سرم کوفتی!
تو بودی که گلی سپید در دلم کاشتی و اطرافش خار برافراشتی!
تو دل مرا به کسی گره زدی و مرا به دیگری سپردی!
ای خدای خوب و مهربان!
یاریم ده تا نلغزم و آلوده نشوم. "


                            ((برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))



باز سکوت بود و سکوت.
سلما رنگی به رخساره نداشت.
سرش به پایین خم شده بود.
به درختی تناور می مانست که توفان آن را شکسته باشد.
می خواستم تسلایش دهم،
اما خود به تسلا محتاج تر بودم.
سکوت کردم
و در سکوت
به تپش های دلم و دلش گوش سپردم.
رنجی که از خد می گذرد،
کلام را خاموش می سازد.
هیچ کدام نمی خواستیم سحنی بگوییم یا بشنویم.
چنان نازک دل شده بودیم که حتی از نفس فرشتگان نیز ملول می شدیم.
آن شب ،شبی غمبار بود وتلخ.
بر خاستیم تا از هم جدا شویم.
عشق و نا امیدی در میانه ما ایستاده بودند.
دست سلما را در دست گرفتم
وبه لبهایم نزدیک کردم.
دریغم می آمد رهایش کنم.
پیشانیم را بوسید و روی نیمکت چوبی نشست.
چشمانش را بست ونجواکنان گفت:
" خدایا!
رحمی کن و بالهای شکسته ام را مداوا کن! "
وقتی سلما را ترک می کردم، احساس کردم که جانم در حجابی ضخیم پوشیده شده است؛
دیگر هیچ چیز زیبا نبود.
به اتاقم رسیدم.
مانند پرنده ای که صیاد تیرش زده باشد، روی تختم افتادم.
ناگهان بی آنکه متوجه باشم، جمله های سلما را تکرار کردم:
" خدایا!
رحمی کن و بالهای شکسته ام را مداوا کن! "
غرق آتش بودم من .
چیزی در من می سوخت.
قلبم بودکه می سوخت
و نیاز داشت به نوازشهای سلما.
دلم شعله ور شده بود.



                                                 "جبران خلیل جبران "
                                              ترجمه : "مسیحا برزگر "





طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:تخته سنگ بزرگ به گدایی می مانست که خاک زیراندازش وآسمان رواندازش بود، رود نغمه خوان روز - در شب به مادری شبیه بود که بر مرگ فرزندش مویه می کرد، ماه به زور خود را به آسمان می کشید،
+ نوشته شده در 1392/01/31 ساعت 08:23 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()