تبلیغات
رد پای عزراییل - قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل پنجم (قسمت سوم)

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل پنجم (قسمت سوم)

آه می خواهم زنده بمانم!


لحظه ای سکوت کرد وگفت:
" آه، تقدیراکنون من و تو را از هم جدا می کند.
تو به جانب شکوه و اقتداری مردانه می روی،
من به جانب همه ی محرومیت های یک زن!
آیا کوزه گر دهر کوزه های رنگارنگ می سازد وبر سنگ می شکندشان؟
بیهوده بود آیا نجواهای  عاشقانه ی من وتو در آن شب مهتابی؟
آیا تند و تیز به سوی ستاره ها پریدیم که بال هامان اینگونه سوختند؟
آیا عشق ، خفته به سراغمان آمد وهنگامی که بیدار شدمکافاتمان کرد؟
کدامین باد بی پروا ما را از هم جدا کرده و به اعماق دره ها می کشاند؟
ما که عصیان نکرده بودیم!
ما که طعم هیچ میوه ممنوعی را نچشیده بودیم!
پس کدامین دست پنهان است که دارد ما را از بهشت می راند؟
اگر طوفان جدایمان می کند چه باک!
امواج این دریاست که باز ما را به هم می رساند.
چه باید کرد عشق من؟
صحبت امشب را غنیمت شماریم.
از این دو راهه منزل چون بگذریم.
دیگر نتوانیم به هم رسیدن.
نمی دانم دیگر کی وکجا یکدیگر را دیدار خواهیم کرد.
عشق من بگذار نگاهت کنم!
با من حرف بزن ؛صدای تو خوب است.
آیا وقتی توفان زورق ما را به اعماق دریاها ببرد، باز به یادم خواهی آورد؟
پس از من چگونه خواهی بود؟ "
دلم در سینه ی سوزانم آب می شد.
گفتم:
" آنچنان خواهم بود که تو می خواهی. "
گفت:
" می خواهم دوستم بداری؛می خواهم به یاد آوری مرا؛
مرا به یاد بیاور،همانطور که مادری فرزند مرده اش را به یاد می آورد.
گاهی بیا و مونس تنهایی پدرم باش؛
من می روم و او تنها و دلتنگ می شود"
گفتم:
" این کار را خواهم کرد.
روحم را لباسی بر تن روح تو می کنم.
دلم را خانه ی غمهای تو می سازم.
دوستت دارم و دوستت خواهم داشت.
دستم اگر به تو نرسد ،با نامت عشق خواهم ورزید.
من به یاد تو محتاجم؛همچون شوره زار به آب ، همچون دیوانه به خواب. "



                     (( برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))



سلما سرا پا گوش بود.
گفت:
" فردا،واقعیت به رویا تبدیل خواهد شد.
بیداری فردای ما شبیه خواب خواهد بود.
آیا هیچ عاشقی می تواند تنها خیال معشوق را در آغوش بگیرد؟
آیا تشنه می تواند رویای آب را بنوشد وسیراب شود؟ "
گفتم:
" تو فردا در میان خانواده ای آسوده می گیری و من
سرگشته کوچه و خیابان خواهم شد.
تو زیبایی و پاکی خود را برای شوهر خود به ارمغان می بری و من به ورطه دهشتناک رنج می افتم.
تو به آستانه زندگی خانوادگی می رسی و من به آستانه مرگ.
تو به جمع می پیوندی و من به تنهایی.
اما من از عشقمان تندیسی خواهم ساخت و در مغاک تیره ی مرگ به پرستش آن خواهم پرداخت.
از این به بعد ،عشق برایم شراب خواهد شد .
مدام آن را خواهم نوشید.
عشق من!
عشق تو را جاودانه در دلم زنده نگه خواهم داشت.
می خواهم دیوانه دیوانه بمیرم.
دلم ویران توست.
می خواهم در گوشه ویرانه بمیرم.
می دانم پس از مرگ نیز دیدار خواهم کرد تورا. "
این حرفها،
همچون زبانه های آتش ، از ژ رفای دلم بیرون می آمد.
دلم آتش گرفته بود.
سلما اشک می ریخت.
قصه عشق من وسلما برای سبکباران ساحلها نوشته نشده است؛کسانی که قصه عشقی نچشیده اند.
قصه عشق، در حوصله کلمات نمی گنجد.
اما هر دلی قابلیت عاشق شدن را دارد.
هر دلی روزی بسته ی کسی بوده است.
کدام گل است که شبنمی بر گلبر گهایش ندیده باشد؟




                                               
" جبران خلیل جبران "
                                                ترجمه: مسیحا برزگر"





طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:عاشقان.ماهیان سرخ رنگ ساده دل، عاشق - ستاره چین برکه های شب، او آمد - از سرزمین دورها و دورها، عشق - میوه ممنوعه،
+ نوشته شده در 1392/01/29 ساعت 08:23 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()