تبلیغات
رد پای عزراییل - قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل پنجم (قسمت دوم)

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل پنجم (قسمت دوم)

آه می خواهم زنده بمانم!


عاشق بودم و همه چیز وهمه کس را زیبا می دیدم.
آن روزها رفتند؛آن روزهای خوب وسرشار.
آن روزها رفتند و برایم چیزی باقی نماند،مگر مشتی خاطره که سرشارم می کرد ازاندوه.
بهار من ،نشکفته، به خزان نشسته بود.
آدمها را می دیدم که در نا امیدی غرق اند و مدام شکست می خورند.
روحم از دیدن آن همه بی عدالتی و کاستی شکنجه می شد.
هیچ چیز شیرین تر از روزهای وصال عشق نیست.
و هیچ چیز تلخ تر از شب های هجران وجدایی نیست.
نمی توانستم تحمل کنم باز به خانه سلما رفتم.
با دلی متواضع و خاکسار وارد باغ شدم.
احساسی سرشار از عرفان وروشنایی داشتم.
به میانه باغ رسیدم.
سلما روی همان نیمکت نشسته بود؛همان نیمکتی که هفته پیش روی آن نشسته بودیم؛همان شبی که خداوند سرنوشت ما را به گونه ای دیگر رقم زد.
کنارش رفتم و نشستم.
حرکتی نکرد.
چیزی نگفت.
گویی می دانست که می آیم.
آرام روی خود را به طرف من برگرداند،آهی کشیدو سپس،نگاه خود را به آسمان دوخت.
فقط نگاهش می کردم.
آن چشمان روشن که مدام می خندیدند،اکنون بی فروغ و اندوهگین به نظر می آمدند.
آن شب ،سلما به جامی لبالب از شراب ناب مرد افکن می مانست؛آمیزه ای بود از رنج وسرمستی.
او نمونه بارز زنی شرقی بود.
زنان شرقی ،خانه پدر را ترک نمی کنند،مگر آنکه یوغ شوهری را به زور بر گردنشان بنهند.
همچنان نگاهم را به سلما دوخته بودم و به آواز غمگین دلش گوش می دادم.
احساس می کردم بیرون از زمان و مکان ایستاده ام.
در همین زمان سلما آرام زمزمه کرد:
" عشق من!
بیا از آینده ای سخن  بگوییم که در مه ابهام فرو رفته است؛آینده ای که مرا می ترساند.
پدرم را خدا برایم انتخاب کرده است.
او اکنون به دیدار ارباب آینده من رفته است.
آن ها امشب زمان عقد و عروسی مارا تعیین می کنند.
آه،چه غریب و شگفت انگیز است زندگی!
هفته پیش،در همین مکان،عشق را تجربه کردم.
اکنون سرنوشتم را دور از من رقم می زنند.
آه ، چه بازی شومی ست بازی تقدیر و سرنوشت!
آه ،مرا به قربانگاه مصلحت های مضحک خود می برند.
من بدون عشق زنده نخواهم ماند.



                             ((برای ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))




آه، می خواهم زنده بمانم!
من تو را می خواهم!
تو بودی که نخستین بار چشمانم را به روی روشنی و سبکبالی عشق گشودی.
اکنون می خواهند مرا به آغوش کسی بیفکنند که هیچ احساسی به او ندارم.
تو را می بینم که همچون پرنده ای زخمی وتشنه،بر فراز برکه ای پرواز می کنی که افعیان پاسداری اش می کنند.
آه ، به کجای این شب تیره بیاویزم اندوه وتنهایی خود را؟ "
با شنیدن سخنان سلما، احساس کردم که یأس وناامیدی دارد عشق بی پیرایه ما را می آلاید.
گفتم:
" این پرنده زخمی و تشنه،آنقدر بر فراز این برکه بال خواهد زد تا بمیرد و بیفتد.
باکی نیست!
این پرنده ،زخمی وتشنه عاشق است."
سلما گفت:
" آه ،نه!
این گونه سخن نگو!
این پرنده باید بماند
و زیبا ترین آوازهای خود را بخواند.
پرنده عاشق ،نمی میرد.
بال های روشن این پرنده است که تیرگی های دلم را می زداید.
این پرنده باید بماند."
گفتم:
" تشنگی و ترس این پرنده را می کشد. "
با لبهایی که می لرزیدند پاسخم داد:
"من در آستانه فصلی تازه از زندگی خود ایستاده ام؛
زنی تنها در آستانه فصلی سرد.
من مانند کوری هستم که راه خویش رابا کف دستانش پیدا می کند و می رود.
ثروت پدرم مرا به بازاربرده فروشان برده است.
این مرد خریدار من است.
من اورا نمی شناسن.
من اورا دوست نمی دارم.
کنیزش خواهم شد،
شادمانش خواهم کرد.
 من طعم گس زندگی را به او خواهم چشاند.
اما تو ای عشق ناکام من!
چه خوشبختی توکه پدرت ثروتمند نیست!
چه شور بختم من که پدرم ثروتمند است!
تو می توانی با دختری ازدواج کنی که دوستش می داری.
من مجبورم با پسری ازدواج کنم که پدرم مصلحت می داند.
مرا همچون کالا خرید و فروش می کنند و برایم تصمیم می گیرند."




                                                             " جبران خلیل جبران"
                                     ترجمه : مسیحا برزگر"





طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:چشمها آیینه دل اند، غم دل وقتی در آیینه ی چشمها می افتد رخساره را زیبا می کند،
+ نوشته شده در 1392/01/28 ساعت 18:36 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()