تبلیغات
رد پای عزراییل - قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل پنجم (قسمت اول)

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل پنجم (قسمت اول)

می خواهم زنده بمانم!

هرآنچه انسان،پنهان در تاریکی شب انجام می دهد،در روشنایی روز فاش خواهد شد.
آنچه به نجوا گفته می شود،نهان نمی ماندو روزی آن را جار خواهند زد.
ارواح تاریکی،اسرار ملاقات آن شب اسقف با فریس افندی رادهان به دهان باز گفتند تاسرانجام به من رساندند.
ملاقات آن دو هیچ ربطی به بینوایان وفقیران نداشت.
اسقف کالسکه ویژه خود را پی فریس افندی فرستاده بود تا او را برای گفتگویی مهم نزدش ببرند.
گفتگو بر سر سلما بود.اسقف می خواست سلما را برادر زاده خود،منصور غالب،خواستگاری کند.
اسقف نظری به جمال صورت وسیرت سلما نداشت.
سلما تنها وارث ثروت هنگفت پدر بودواسقف نیز چشم به آن همه مال ومنال دوخته بود.منصور غالب با تصاحب سلما می توانست بر آن ثروت افسانه ای چنگ بیاندازد و آدمی مهم شود.
ظاهرا کاسه چشم ارباب تزویر هرگز سیر نمی شود.
آنها همه چیز را برای خود ونزدیکان خود می خواهند. آنها به هر آنچه که در دسترسشان باشد چنگ می اندازند.
وقتی اسقف سلما را خواستگاری کردفپدر فقط سکوت کردواشک ریخت.پدر نمی توانست از دختر دلبند خود دل ببرد. او این نهال را با عشق آبیاری کرده بود.
این روزها ازدواج مضحکه ایست که به دست مردان جوان و والدین به پا می شود.
در بسیاری از کشورها مردان جوان می برنددر حالی که دوشیزگان می بازند.
به زن به چشم یک کالا نگریسته می شود،
کالایی که از خانه خریداری شده و به خانه دیگر فروخته می شود.
سرانجام زیبایی زن رنگ می بازد
و او همچون اثاثیه ای که دیگر به کار نمی آید،
در گوشه ی تاریک خانه رها می شود.
سرانجام،فریس افندی ، بر خلاف میل خود،پیشنهاد اسقف را پذیرفت وتسلیم شد.
او برادر زاده ی بی لیاقت ومکار اسقف را خوب می شناخت و می دانست که او جوانی بدکار،زشت سیرت،خطرناک و فاسد است.
لابد می پرسید چرا پدربا چنین پیشنهادی مخالفت نکرد.








                                                       ((برای ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))
باید بگویم که در لبنان هیچ مسیحی ای نمی توانداز خواسته اسقف سرپیچی کند واز جامعه مسیحیان رانده نشود.هیچ دستی نمیتواند به تیغه شمشیر چنگ بزند و بریده نشود ،اگر فریس افندی خواسته اسقف را اجابت نمی کرد ،اعتبار خود و دخترش بر باد می رفت و به فساد و بد کاری شهره می شدند. سرنوشت ،سلما را به جمع زنان مظلوم شرقی کشاند .این گونه بود که آن فرشته ،با دلی سرشار از عشق و زیبایی،اسیر شد و به قفس افتاد.نگاه کن که دارایی والدین چگونه موجب فلاکت فرزندان شان می شود .صندوق بزرگ و محکمی که پدر و مادر برای حفظ ثروت شان از آن استفاده می کنند ،زندانی تنگ و تاریک برای روح وارثانشان خواهد شد.خدای پولی که مردم آن را میپرستند ،اهریمنی می شود که روح آنها را شکنجه می دهد و دل آنها را می میراند.سلما نیز قربانی ثروت پدر شد.اگر چشمداشت اسقف و برادر زاده اش به مال و منال فریس افندی نبود ،اکنون سلما زنده بود و شاد.یک هفته گذشت.عشق سلما ،تنها مونس شبهای تنهایی من بود.با یاد عشق او میخوابیدم و سحر از بسترم بوی گل می آمد.عشق سلما، معنای زندگی من شده بود.عشق پرنده ایست آزاد و رها.عشق در قفس میمیرد.عشق در قفس نمیخواند.عشق، گرسنه نیست .عشق، تشنه نیست.عشق، پاک است و تطهیر میکند.





                                                                                          "جبران خلیل جبران"
                                                       ترجمه: " مسیحا برزگر"





طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1392/01/28 ساعت 07:10 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()