تبلیغات
رد پای عزراییل - قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل چهارم (قسمت دوم)

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل چهارم (قسمت دوم)

رازهای دل

روی خودرا به من کرد ونگاهم کرد.
گویی از گفته خودپشیمان بودو می خواست حرفهایش را با جادوی نگاهش پس بگیرد.
اما آن نگاه جادویی،چیزی را از خاطر من بیرون نبرد.
فقط دیوانه تر شدم و آن حرفها را برای همیشه در دلم ثبت کردم.
آه، نگاهی می تواند بنیاد زندگی تو را بلرزاند.
چشمان سلما،آن شب، با من کاری کرد که احساس کردم زورقی هستم رها در دل اقیانوسی بیکرانه.
به باغ رفتیم.
نسمی ملایم می وزید و عطر گلهای یاس را در هواپخش می کرد.
نرم و آهسته روی نیمکت چوبی باغ نشستیم.
صدای خواب طبیعت به گوش می رسید.
ستاره ها شاهد ما بودند و پلک می زدند.
سلما در مهتاب به تندیسی از عاج می مانست که الهه عشق آن را تراشیده باشد.
مرا نگاه کرد وگفت:" چیزی بگو!  از گذشته هایت برایم تعریف کن . "
لرزشی به صدایم افتاد و گفتم: " وقتی تو را دیدم، دل خاموشم سخن ها گفت.
آیا حرفهای دلم را شنیدی؟
روح لطیف توکه به گلبرگها و ستاره وباران گوش می سپارد، بی تردید، حرفهای دل مرا نیز شنیده است ."
صورتش را بادستان لطیفش پوشاند وگفت:
" چرا صدای تو را شنیدم. صدای دل تو، فریاد روزها و شبهای من بود."
در آن لحظه همه چیز را به دست فراموشی سپرده بودم،مگر سلما را.
گفتم: " سلما! من نیز آوازهای دل قشنگ تو راشنیدم.
اواز دل تو در هوا پخش بود.دل تو به گل میماند و آوازهای دل تو،به رایحه."
با شنیدن این حرفها، چشمانش را بست و لبخندی به رنگ غم بر لبانش نشست.
نجواکنان گفت: "حالا می فهمم که بلندتر از سقف آسمان و ژرف تر از اعماق دریاها نیز چیزی وجود دارد:عشق. تا کنون این حقیقت رابا تمام وجود تجربه نکرده بودم."
درآن لحظه جادویی وخیال انگیز، سلما برایم عزیز ترین موجود عالم بود.
سلما نگاه خود را به افق دوخت.
گفت:" دیروز در نگاهم برادر بودی، اما اکنون به گونه ای دیگر دلبسته ات شده ام.
دیدار تو،احساسی آمیخته به عشق و هراس به دلم می افکند.
تو را که می بینم، سرشار می شوم ازغم وشادی."

گفتم:"این احساس ، همان چیزی است که ماه را پیرامون
زمین می چرخاند و خورشید راپیرامون خدا."
دستش را لای موهایم برد.
تبسمی کرد وگفت:" آه ، چه کسی عشق من و تو را باور خواهد کرد؟
چه کسی باور می کند که من و تو به این سرعت از موانع ترس وتردیدگذشته ایم و ساکن مقدس ترین ساحت هستی شده ایم؟"
گفتم:


                                   
((برای ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))


" دلهای خشکیده مادر بهاران خدا جوانه زده اند!
ما به دنیا آمده ایم تا حرفی را بگوییم، پس آنرا خواهیم گفت.
اگر پیش از به زبان آوردن این حرف، مرگ مارا دریابد، زمان آن را بر زبان خواهد آورد. زیرا زمان هیچ چیزی رادر کتاب ابدیت ناگفته نمی گذارد.
ما آمده ایم تا برای یکدیگر باشیم.
ما آمده ایم تا دوست بداریم.
ما آمده ایم تا عشق بورزیم.
وقتی عشق می ورزیم ساکن دل خدامی شویم."

بدنش همچون ساقه سوسن در نسیم بامدادی،می لرزید.
نوری که در دل داشت از چشمانش می تراوید.
و شرم با زبان اومی جنگیدتا برآن سلطه یابد.
گفت : " هردوی ما در دست قدرتی پنهان هستیم؛قدرتی عادل و مهربان.
بگذار آن قدرت با ما همان کند که مشیت اوست. "
دست لطیفش را در دست گرفتم.
تپش های دلم تند شدند.
دلم در حرارت سوزان عشق ذوب می شد.
عشق همه چیز را از یاد ما برده بود.
ساعتی در سکوت، نور ماه ، و عطر گلها گذشت.
از دور صدای گامهای سنگین اسب می آمد.
از دنیای پر رمز وراز عشق باز آمدیم.
فریس افندی از راه رسیدو آرام به سوی ما آمد.
برخاستیم و به استقبالش رفتیم.
چنان راه می رفت که انگار از سنگینی باری عظیم قامت خم کرده است.
سلما را در آغوش کشید و شکست و گریست.
پس از دقایقی، پیرمرد به حرف آمد وبا صدایی سرشار از غم گفت :
" سلمای عزیزم!
آه به زودی سرنوشت تو را ازمن خواهد گرفت و به منزل مردی دیگر خواهد برد.
آه ، دیگر این باغ موسیقی گامهای تو را نخواهد شنید.
بزودی من برایت کسی نخواهم بود، مگر غریبه ای نا آشنا.
آنچه نباید بشود شده است.
خدا نگهدار تو باد!"
چهره ی سلما بی رنگ شد؛گویی سالهاست که بر سیمایش گرد مرگ پاشید ه اند.
با صدایی لرزان گفت:
" چه می گویید؟منظورتان چیست، پدر؟مرا به کجا می فرستید؟ "
می کوشید تا جواب خود را در سیمای کبود و گرفته ی پدر بیابد.
لحظه ها سنگین می گذشتند.
سلما دوباره به حرف آمد و گفت:
"فهمیدم .همه چیز را فهمیدم .اسقف مرا از شما خواسته است.آری،او برای این پرنده ی زخمی قفسی از جنس طلا تدارک دیده است."
پیرمرد آهی کشید،دست سرد سلما را در دست مضطرب خویش گرفت و او را به سوی خانه برد.
من همچنان در باغ ایستاده بودم.
سرگشته بودم وتنها؛ گویی توفانی مهیب بر برگهای خشک می وزید.
به دنبال آنها به درون خانه رفتم.
دقایقی را با آنها در سکوت گذراندم و بیرون آمدم.
هنوز از باغ دور نشده بودم که پیرمرد صدایم کرد.
نزدش رفتم.
دستم راگرفت وبا ملاطفت و نیاز گفت:
" مراببخش.
شب خوب وشاد شما را بااندوه خود تلخ کردم.
باز هم نزد ما بیا.
اگر سلما برود من تنهای تنها خواهم شد.
گندمزار به آب محتاج است و دیوانه به خواب.
من هم محتاج کسی خواهم بود که با او صحبت کنم.
پس مرا از دیدار خود محروم نکن."
او سخن می گفت و می گریست.
من نیز بی هوا می گریستم.
غم سراپای وجودم را در خود پیچیده بود.
احساس کردم که پدرم است که از من چیزی می خواهد.
در خاتمه پیرمرد پیشانیم را بوسید و گفت:
" خدا حافظ پسرم !خداحافظ!"
اشک آدم سالخورده داغتر از اشک جوان است.
ازخانه فریس افندی دور شدم.
هنوز آهنگ صدای سلما در گوشم بود.
صورت زیبای او دمی ازمقابل نظرم دور نمی شد.
اشکهای پیرمرد بر دستانم خشک می شد.
وقتی از خانه آنها بیرون آمدم،احساس کردم از بهشت رانده شده ام.
آه، حوای من در کنارم نبود.
اگر او در کنارم می بود ،
همه ی جهان برایم بهشت بود.
آن شب دوباره متولد شدم
و نگاه در نگاه مرگ دوختم.




                                                                                        " جبران خلیل جبران "
                                                    ترجمه: " مسیحا برزگر "





طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:خورشید زنذه می کند و می میراند این خصلت دو گانه عشق نیز هست، گل عشق می شکفد بی آنکه به هیچ فصلی نیازمند باشد، روح های عاشق هرگز نمی میرند،
+ نوشته شده در 1392/01/27 ساعت 07:40 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()