تبلیغات
رد پای عزراییل - قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل سوم

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل سوم

غزل عاشقانه خداوند

چیزی به پایان اردیبهشت زیبا نمانده بود.
من همچنان به خانه فریس افندی می رفتم و سلما را می دیدم.
جادوی نگاه زیبای سلما،هرروز افزوده می شد.
مبهوت بصیرت و ژرفای سکوتش شده بودم.
دستی نامرئی دل مرا به جانب او می کشید.
زن را فقط با دل آگاهی می توان فهمید؛
فقط فهمی عاشقانه است که به ساحت زن راه می یابد.
کسی که عاشق نیست زن را نمی فهمد.
زن،همچون مه،دردست فهم شکاک مرد ناپدید می شود.
سلما هم سیرتی زیبا داشت وهم صورتی زیبا.
چگونه سلما را برای کسی وصف کنم که هرگزاو را ندیده است؟
آیا مردگان می توانندآوازهای پرندگان،بوی گلها و یا ترنم جویباران را بفهمند؟
آیا زندانیان می توانند از ملال زندان بگریزند وبا نسیم همسفر شوند؟
آیا سکوت دشوار تر از مردن نیست؟
نمی توانم رنگین کمان زیبایی سلما رابر بوم کلمات نقش کنم.
کلمات گنجایش لازم را ندارند.
 اما چه باید کرد؟
اگر از آسمان مائده ای نرسد،گرسنه به نان خشک نیز رضایت می دهد.
سلما به رویا شبیه تر بود تابه واقعیت.
فقط نقاش ازل می توانست چنین تابلویی بیافریند.
او غزل عاشقانه خداوند بود.
سلما بر خاک راه می رفت اما سرشتی آسمانی داشت.
کم حرف بود.
ردایی که از غم بر تن داشت؛زیبایی او را چند برابر می کرد.
غم بود که روح مرا و روح اورایگانه و خویشاوند می ساخت.
ما یک روح بودیم در دو بدن.
روح غمگین،هنگامی که با روحی شبیه خودمتحد می شود،تسکین می یابد.
.
.
.
خداوندجامی از شادی به دست زیبایی دادو گفت:"تو نبایداز این جام بنوشی،مگر آنکه گذشته رافراموش کنی و به آینده نیز اعتنایی نداشته باشی."
سپس جامی از غم نیز به دستش داد و گفت:" تو بایداین را بنوشی  و معنای شور وشعف زندگی رابفهمی."
کسی که به سیمای غم نگاه نکرده، سیمای شادمانی رانیز هرگز نمی بیند.
اگر بنیاد غم بر می افتاد؛روح آدمی شبیه صفحه ای سپیدمی شدکه بر آن چیزی جز نشانه های خود پرستی و آزمندی ثبت نبود.
عشق،مرا با غم آشنا کرد.
از آن لحظه که عاشق شدم تا کنون،هرگز غم های بزرگ دلم را با شادمانی های کوچک مردم عوض نکرده ام .
هرگز نمی گذارم اشکهایی که غم  بر گونه هایم جاری می سازد،به خنده بدل شوند.
ای کاش زندگیم برای همیشه اشکی و لبخندی باقی بماند.
مگر نه آنست که شادمانی های ما همان اندوه مایند که نقاب از چهره بر گرفته اند؟
ای دوست غمگین من!
اگر می توانستی ببینی که بخت بد، که شکست تو در زندگیت بوده،همان نیرویی است که قلبت را روشن می کندو روحت را از مغاک مسخرگی بیرون می آوردوتا عرش احترام بالا می برد،آنگاه،رضا به داده می دادی وغم را میراثی می دانستی که به تو روشنی و سبکبالی عطا می کند.
هنگامی که اندوه و شادمانیمان بزرگتر می شود،دنیا در نگاهمان کوچکتر می شود.



                                                            (جبران خلیل جبران)
                                                           مترجم:(مسیحا برزگر) 





طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:غم احساس را لطیف می کند، شادی دلهای مجروح را التیام می بخشد،
+ نوشته شده در 1392/01/21 ساعت 16:07 توسط زهراسادات حسینی نژاد| رد پای دوستان()