تبلیغات
رد پای عزراییل - قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل دوم

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل دوم

عشق نیلوفری

تنها بودم.
ازسیمای عبوس کتابها دلم گرفته بود.
درشکه ای گرفتم و راهی خانه ی فریس افندی شدم.
درشکه از باریکه راهی می گذشت که درختان سپیدار
احاطه اش کرده بودند.
علفزاری زیباوتاکستانی پر شکوه نگاهم را نوازش داد.
گلها وشکوفه ها همه جا را نقاشی کرده بودند.
آواز جیرجبرکها تنها موسیقی زیبای متن طبیعت بود.
دقایقی گذشت و درشکه در مقابل باغی توقف کرد.
خانه ای مجلل در میان باغ بود.
همه جا غرق در گل وشکوفه بود.
پیاده شدم.
فریس افندی را دیدم که به استقبالم می آمد.
از راه باریک وپرعلف باغ گذشتیم و به در عمارت رسیدیم.
واردخانه شدیم.
فریس افندی،همچون پدری که از دیدار فرزندش
شادمان شده باشد،با من سخن می گفت.
آهنگی زیبا به گوشم می رسید.
زورق خیال من در دریایی ازتصاویر زیبا به پیش می رفت.
ناگهان دوشیزه ای زیبا،در لباسی سپید،از در وارد شد.
برخاستم.
فریس افندی گفت: " این دختر من است ؛سلما. "
آنگاه، مرا به دخترش معرفی کرد.
نگاه سلما به نگاه من گره خورد.
در نگاهش چیزی بود؛
گویی می خواست بداند چرا به خانه آنها آمده ام.
دستی داشت به سپیدی زنبق؛نرم و لطیف.
وقتی دستش را در دست گرفتم،دردی در دلم پیچید.
دقایقی را در خاموشی گذراندیم؛گویی همه در حضور
آن فرشته،به احترام،سکوت کرده اند.
سرانجام،سلما،بالبخندی ملیح،سکوت را شکست وگفت:
" گاهی پدرم خاطرات جوانیش را برایم می گوید.
اگر پدر شما نیز داستان جوانیش را برایتان گفته باشد،
پس ما غریبه نیستیم."
فریس افندی با خنده گفت:" دخترم احساساتی لطیف دارد
واز پنجره احساسی آسمانی به زندگی نگاه می کند."
حضور من باز پیرمرد راسر شوق آوردوبه گذشته ها برد.

                                                                                 


                                   
  "برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید"



احساس کردم او درختی تنومند است که باد وباران و توفان راتاب آورده
واکنون، بلندواستوار،سایه اش را بر سر نهالی نورسته انداخته است؛
نهالی که در باد می لرزد.
سلما خاموش بود؛گاهی مرا نگاه می کرد و گاهی پدرش را.
گویی فصلی از نمایش بلند زندگی را می خواند.
آن روز، شتابناک، به پایان آمد.
غروب بر گونه برجسته کوهساران بوسه می زد.
فریس افندی همچنان سخن می گفت.
سلما کنار پنجره نشسته بود.
چشمانی غمگین داشت.
زیبایی اش،ترجمان صفای آبی آسمان بود.
زیبایی، از هر صدایی رساتراست.
زیبایی،دریاچه ایست آرام وبییرایه که نغمه های جویباران را
در دل خویش ثبت می کند.
تنها روح است که آشنای خاموش زیبایی است.
آیا آن روز که سلما را دیدم روح من و روح او به اتحاد رسیده بودند؟
آیاشوروسرمستی من بودکه زیبایی سلما را اسطوره ای می دید؟
آیامستی جوانی بودکه مرا دردل سوزان سلما ذوب می کرد؟
آیا عشق مرا کور کرده بود یا بینا؟
آبا عشق چشمانم را باز نکرده بودتا شادمانی واندوه عشق راببینم؟
توان پاسخ گفتن به این پرسشهارا ندارم.
تنها این را نی دانم که چیزی نیلوفرانه درمن شکفته بود؛
عشقی نیلوفری.
عشق مرا از پیله ی انزوا بیرون آورد ودر معرض
باد وباران وآفتاب قرارداد.
برای عشق بود که دیگرمی توانستم رنج نداری،
تلخی بینوایی ودردجدایی را تاب بیاورم.
زندگی بدون عشق،به درختی می ماند بدون شکوفه و میوه.
عشق بدون زیبایی،به گلهایی می ماند بدون رایحه
 و به میوه هایی که هسته ندارند.
زندگی ، عشق وزیبایی، یک روحند در سه بدن
 که هرگز از یکدیگر جدا نمی شوند.
عشق رازی است مقدس.
برای کسانی که عاشقند،عشق برای همیشه بی کلام می ماند؛
امابرای کسانی که عشق نمی ورزند،
عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.
آری،حتی عاقلترین مردمان نیز زیر بار سنگین عشق خم می شوند.
هنگامی که عشق دامن می گسترد،کلام خاموش می شود.
آه عاشق شده بودم!
برخاستم تا بروم.
فریس افندی نیز برخاست وگفت: "تو دیگر راه خانه ما را یاد گرفته ای.
گاهی بیا ومارا شاد کن.مرا مانند پدرخود بدان وسلما را مانند خواهر خود. "
نگاه سلما،نگاهی آشناوخویشاوند بود.
سخنان فریس افندی مراوارد معبد عشق کرد.
جامی لبالب از شراب اندوه وشادمانی سر کشیدم
واز خانه بیرون آمدم.
پیرمرد مرا بدرقه کرد.
قلبم همچون گنجشکی در باران می لرزید.



                                             (جبران خلیل جبران)

                                            " ترجمه مسیحا برزگر "




طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:زیبایی دو سو دارد:، 1-چشمانی که زیبایی را می بیند، 2-چیزی که دیده می شود، زیبایی حقیقی در هماهنگی معنوی است،
+ نوشته شده در 1391/12/23 ساعت 09:13 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()