تبلیغات
رد پای عزراییل - قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل اول

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل اول

بهار عشق ودلدادگی

بهاربود.
در بیروت بودم.
سالی شگفت انگیز.
باغها غرق در شکوفه بودند.
همه ی رازهای سبز زمین بیرون ریخته بود.
درختان نارنج وسیب،لباس شکوفه به تن کرده بودند؛
گویی همه به ضیافت آسمان دعوت شده اند.
عطر خاک باران خورده،جان را صفا می داد.
بهار در همه جا زیباست،اما در لبنان زیبا تر است.
بهار می گردد ومی گرددووقتی به لبنان می رسد،
پیامبرانه می خرامد.
دربهاران،جویباران نغمه های داودی سر می دهند،و
پرندگان در لابه لای شاخساران،جفت های خود را می جویند.
بهار لبنان، بهار عشق و دلدادگی است.
بهار لبنان به دوشیزه ای می ماندکه در کنار برکه ای
 نشسته است و آفتاب می گیرد.
اردیبهشت بود.
به خانه دوستم رفتم؛خانه ای دور از هیاهوی شهر.
گرم گفتگو بودیم که مردی سالخورده وارد شد.
نام او، فریس افندی بود.

                                    "برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید"

پیرمرد به من خیره شد،دستی به پیشانیش کشید،
لبخندی زد و گفت: " آه،شما فرزند یکی از ذوستان خوب من هستید.
خوشحالم شما را می بینم.شما مرا به یاد خوش او می اندازید. "
لطافتی در کلامش بود.
صدایش تسکینم می داد.
دلم می خواست بیشتر حرف بزند.
به پرنده ای می مانستم که ، در طوفان، آشیانه اش را می جوید.
مجذوبش شده بودم.
خواستم از دوستی خود با پدرم برایم بگوید.
او نیز خاطره هایش را به یاد آورد وباز گفت.
او چنان وارد اقلیم خاطراتش می شدکه گویی
مسافری ست که از غربت به وطنش باز می گردد.
چنان سخن می گفت که گویی شاعری دارد
دوست داشتنی ترین شعرش را قرائت می کند.
سالخوردگان معمولا درگذشته ها سیر می کنند.
برای سالخوردگان، زمان حال، گذشته است و آینده
نیز در پرده ای از ابهام فرو رفته است.
آینده، راهی ستکه به دهان باز و تیره ی گورمنتهی می شود.
ساعتی گذشت.
خاطره ها،همچون جریان مواج رود خانه ،می آمدند و می رفتند.
فریس افندی برخاست تا برود.
دستش را روی شانه ام گذاشت وگفت:
" سالهاست که پدرت را ندیده ام.
دوست دارم تورا بیشتر ببینم تا خاطره او برایم زنده تر شود.پیش من بیا "
گفتم: "خواهم آمد."
پیرمرد رفت.
از دوستم خواستم تا درباره فریس افندی برایم بگوید.
دوستم گفت:
" هیچ پولداری را نمی شناسم که پول،اورا مهربان کرده باشد.
هیچ مهربانی را نمی شناسم که مهربانی،او را پولدار کرده باشد.
اما فریس افندی استثناست.
او انقدر مهربان است که حتی دل ابلیس رانیز نمی آزارد.
اما شوربختانه این گونه آدمها در برابر حیله هاو دسیسه های آدمها بسیارشکننده اند.
فریس افندی دختری داردمهربان و زیبا روی.
او فرشته ای است در جامه ی انسان.
اما افسوس که ثروت پدر، او را به پرتگاه نابودی کشانده است."
غمی غریب چهره دوستم را پوشاند.
اوادامه داد:
" فریس افندی آدمی است مهربان وپاک،امامظلوم.
مردم اورا بازیچه دست خود ساخته اند.
دختر او نیز،با همه ی فضل وکمال،تابع اوست.
این یک راز است.
کشیشی تبهکار که لباس روحانیت را دستمایه ی
تحمیق مردم ساخته،به این راز پی برده است.
این کشیش ،سکان هدایت مردم این شهر را در دست گرفته است.
او مقدسی مآب است و مرتب جانمازآب می کشد.
مردم احمق نیز فریب ظاهراو را خورده اندوپرستش اش می کنند.
این کشیش تبهکار،قصابی است که مردم را،گله وار،به سوی کشتارگاه می کشاند.
اوبرادرزاده ای دارد،زشت خو تر از خودش.
او می کوشد، باحیله وترفند،دخترنازنین فریس افندی
را برای برادرزاده ی خودعقدکند.
او می خواهد خورشید را به آغوش شب بیندازد.
این تمامی آن چیزی است که می توانم بگویم.
بیش از این چیزی مپرس."
دوستم اینها را گفت و روی خود را به جانب پنجره گرداند؛
گویی می خواست همه ی گره های زندگی آدمها
را با سر انگشتان لطیف خوبی و زیبایی بگشاید.
برخاستم و با دوستم خداحافظی کردم.
تصمیم گرفته بودم در روزهای آینده،به پاس دوستی با پدرم،
سری به فریس افندی بزنم.
پیش از ترک خانه،این موضوع را به دوستم گفتم.
حالت چهره اش عوض شد.
چنان پیامبرانه به چشمانم خیره شد که گویی چیزی را می بیند
که دیگران از عهده دیدنش بر نمی آیند.
در نگاهش هراس و دلسوزی دیده می شد.
لبهایش لرزیدند،اما او چیزی نگفت.
آن شب،معنای نگاه غریب دوستم را نفهمیدم.
معنای آن نگاه زمانی برایم آشکارشد که عمری سپری
کرده بودم و تجربه ای اندوخته بودم.
زمانی معنای آن نگاه را فهمیدم که دیگر برای فهمیدن،
نیازی به کلام نبود.
دلها زبان خود را دارند.


                                               ((  دلها زبان خود را دارند  ))


                                                                                                            " جبران خلیل جبران"

                                                                                                       " ترجمه مسیحا برزگر"        







طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:بهار بیروت، دنیای سال خوردگان، یک راز، کشیش تبهکار، کلام بی زبان،
+ نوشته شده در 1391/12/20 ساعت 18:30 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()