تبلیغات
رد پای عزراییل - حسرت دیروزها

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

حسرت دیروزها


دیروز ناغافل رفتم سراغ دفترچه خاطراتم داشتم دفترام رو ورق می زدم که...

یهو چشمم افتاد بهیکی از خاطرات سال هفتاد وپنجم ...

زمانی که کلاس چهارم ؛پنجم بودم

آخ یادش بخیر با خواهرم دعوام شده بود خواهرم کتابم رو خط خطی کرده بود...

مامانم کلی باهم دعوا کرد که مقصر خودتی چرا کتابت رو بذاری جلو دست خواهرت اون بچه است نمی فهمه...

با مامانم قهر کردم فک می کردم اون خواهرمو بیشتر دوست داره اون روز مادرمو خیلی ناراحت کردم وخواهرمو کتک زدم

که ای کاش...

الان سالهای زیادی می گذره خیلی ازهم دور شدیم...

الآن دارم حسرت همون کتاب خط خطی و دستای کوچیک خواهرمو اون دعوای شیرن مادرمو می خورم...

بزرگ شدم خیلی بزرگ اونقد که همه می خوان منو کوچیک کنند و منو بشکنن...

تازه می فهمم مامانم چقد دوسم داشت وخواهرم چقد دوسم داشت ولی افسوس که دیگه اون روزا برنمی گردن

بچه ها هیچ وقت بزرگ نشین بزرگی خیلی بده همه میشن دشمنت...






                                                                                                ((زری))



+ نوشته شده در 1392/11/12 ساعت 11:09 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()