تبلیغات
رد پای عزراییل

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

ریشه ظلم وستم


شب هنگام چه دروغ بزرگی است همه چیز پنهان است


  و پا بر سیطره شعور آدمی میگذارد


کجاست آن حمیتمای مردان صف در تاریکی شکن ؟


غرور آن بادبادکهای به دام افتاده


در شاخه های در هم تنیده افکار مغشوش بشر


زندگی را در تند باد حوادث انداخته و ما مورچهای دانه به


دوش را زیر پاهای عابران کوردل


بر روی سنگفرشهای ظلم پایمال کرده است.


تا قربانی جاه طلبی و قدرت سردمداران ظالمی


شویم که چون تنه ی کرم زده درختان بی ریشه


تکیه بر ستونهای محکم نقدینگی زده و


ما مال و جان باختگان را به نام قانون جو رشان


بر لبهایمان مهر سکوت و بر بغضهای پیچ خورده


در گلویمان مهر خفقان زده اند.


از آنجا که رادمردی نیست که افسار حق را بدست گیرد


و با تازیانه قانون عدل به جان این بی خبران افتد...


 از این رو ما همچون موشان کور


پا از زمین برداشته و در سوراخهایی درزیر زمین


پناه خواهیم گرفت تا از جور آنان در امان بمانیم.


بدرود رادمردان عرصه نور.

 

                                                                                                                          (زری)





طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/12/7 ساعت 19:14 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



عاقلانه

دوستان مطالب سنگین هم طلبه هستید؟

خودمونیه پس بفرمایید داخل وبلاگ ما به روی شما بازه.....

آره با خودشماهستم دوست عزیز،بفرما داخل

 اگر به راستی خواستن توانستن بود محال نبود وصال! عاشقان که همیشه خواهانند

آب نخواسته دادن همیشه مراد نیست ، گاه آب می دهند تا قربانی ات کنند
با ادب با همه سر کن که دل شاه و گدا ، در ترازوی مکافات برابر باشد
دانی که چرا کنند نهان گنج زیر خاک؟             
 یعنی که خاک بر سر اسباب دنیوی
ادامه داره هنوز
خوب هم که باشی ، از بس بَدی دیده اند خوبیهایت را باور نمیکنند. نفرین به شهری که در آن غریبه ها آشناترند

رسم زمانه است اگر نرم باشی تو را له میکنند اگر خشک باشی تو را میشکنند

به دل نگیر، آدمها اینطوری اند، سیگار هم کامش را که داد ، زیـر پا ، لِه اش می کنند

گول دنیا را نخور ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند بره های این حوالی گرگ ها را میدرند سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها زنده ها هم آبروی مردگان رامیبرند

 همه بشرند اما فقط بعضی ها انسان اند . . .

به دنبال ویلچرى هستم براى روزگار ! ظاهرا پایى براى راه آمــدن بامن ندارد





طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/12/5 ساعت 19:37 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



داستان کوتاه مرد کیه و نامرد کیه؟

بچه که بودم فکر می کردم فقط اونایی مردند که سبیل دارند اینو از بچگی اینقد تو ذهنم نگه داشتم تا اینکه بزرگ شدم ,به اطرافم خوب نگاه کردم دیدم سبیل دارها انگشت شمار شدند با خودم فکر کردم جامعه پر از نامرد شده یه مدت با خودم درگیر بودم تا اینکه...
یه روز که در گیرودار افکارم باغول کتاب ودرس درحال جنگ بودم یکی از همان سبیل دارها با نام عشق اساطیری در بیابان خیالم با اکابر اطرافم شروع به رقصیدن کرد آنقدر رقصید تا اینکه...
تااینکه فکر کردم اوتنهامردرویاها وشوالیه قلعه افسانه های من است،بعد از مدتها کلنجار رفتن با خود وکاوشگری های بی شمار اورایه جمع خانواده تنهایی ام راه دادم وبه رسم قانون وصال من با او ماشدم اما...

اماچه بگویم...

چشمتان روز بدنبیند بعدازمدتی مراوده متوجه شدم که او نه تنها شوالیه افسانه ای نیست بلکه اودیو قصه زندگیم هست که در لباس شوالیه خود را آراسته است،اوباطن مخوفش راچون پیچک هرز به دور روحم پیچاند به گونه ای که گذرگاه نفسم رابسته بود،موجودات دو پای اطرافم که از آغاز خلقت عادت به دیدن ظواهر داشتندفقط ظاهر زیبای اورا می دیدندواین برای منی که نفسم به شماره افتاده بود غیرقابل تحمل بوداز همین روبی اعتنا به اطرافیانم به ستیز با دیو قصه زندگیم بر خاستم...

حدود سه ماه با او در ستیز بودم تا اینکه تصمیم گرفتم نشانه مردی که به من گفته بودند سبیل است را از او بگیرم تا همه متوجه نامرد بودن این دیوصفت شوند اما خدای من !چه می دیدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نشانه مردیش مادرزادی نبود،ناگزیر جدال را به پایان رساندم  واورا برای همیشه از قلعه خیالم بیرون انداختم...

امایک درس بزرگ گرفتم درسی که شاید در هیچ دانشگاهی بجز دانشگاه زندگی تدریس نشود.

درسی که من گرفتم این بود:صفت مردانگی نشانه ظاهری نداردبلکه جایگاهش در روح انسانیت است که فرای جنسیت مرد وزن است چه بسا زنانی که مردانگی آنها در مراتبی بالاتر ازمردی مردان به ظاهرمرد میباشد.

خلاصه کلام مردی به ریش وپشم نیست

 

(زری)





طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/05/10 ساعت 18:32 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



جمعه دلگیر


من در این خانه تاریک به اوج دل تقدیر در آیینه تصویر نوشتم که شدم پیر در این جمعه دلگیر زدنیا شده ام سیر و آقا تو کجایی که زمین مات به هیهات رخ خویش به خوبی بزند نیش,بخندد و پرو بال  کبوتر ز فراغ تو ببندد تو کجایی که ببندی ز حیا دست جفا تا که هوارش نرسد تا به سما ,بگذرم از حال زمینی که خودت خوب ببینی و من امروز ندارم نه شکایت به سرایت نه حکایت زبرایت ,مختصر باخبرم کن ز حال و ز وصالت ای به قربان جمالت, جمعه ای باز گذشت تو کجایی؟
پسر حضرت زهرا تو به قومت همه یکجا قسمت داده به جان خود زهرا ورگ گردن آقا به دو دست عم سقا و به چشمان عزیزت وبه سه ساله مریضت که دگر زود بیایی.


(فاطمه حسینی"اوشین")




طبقه بندی: نیایش،
+ نوشته شده در 1391/05/4 ساعت 10:07 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



دادگاه دل



دادگاه دل مرا محکوم کرد
من به زندان غرور افتاده ام
شاکی من عقل بود
چون که ارباب گناهم جهل بود
سالها پشت حصار میله ها
روز آزادی رسید
قاضی آمد گفت تبعیدش کنید
گفتم ای قاضی مگر حکم تو چیست؟
تند رفتی جان محکومت بایست
سالها بند اسارت,حال تبعیدم کنید
حق من تبعید نیست من وکیلی خواهم اینجا تا مرا یاری کند
بعد هر کس خواهد اینجا حکم را جاری کند
چشم آمد تا وکیل من شود
گفت ای قاضی موکل لایق است
چون که او یک عاشق است
چشم خود را کور کردم تا جوابش را دهم
تا که آسانتر به این حکم دروغین تن دهم
سالها می شد که عاشق بی خبر از یار بود
آروزی او فقط وعده یک دیدار بود
دل که می دانست عشق را در خود جا داده ام
گفت:آری
عاشق است...
زود اعدامش کنید



                
                    (فاطمه حسینی"اوشین")




طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/05/4 ساعت 09:41 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



شکوه از مردی وانسانیت



هرچه داد غم زدم غمخوار نیست

آدمان خفتند کس بیدار نیست

از ته دل نیست عجل لفرج

هیچ کس منتظر دیدار نیست



              (فاطمه حسینی
نژاد"اوشین")



دلم پر حسرت ودرد است

دلم دنبال یک مرد است

ولی افسوس در اینجا

خدا مردانه نامرد است


                    (فاطمه حسینی
نژاد"اوشین")




در دیار ما همه فریاد مردی می زنند

جنسها مرد است اما مرد نیست

مردهامان زیر چادر رفته اند

مرد انسان نیست انسان مرد نیست




                (فاطمه حسینی
نژاد"اوشین")




طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/05/3 ساعت 18:29 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



شوخی با بزرگان



هرگز خدا ومرگ را فراموش نکن,اما احسانی که به مردم کنی یا بدی که دیگران در حق تو کنند را فراموش کن.



(لقمان حکیم)

دلخنده:
هیچی لقمان جون بلا نسبت اون وقت بگو یه جل بذاریم رو خودمون و سواری بدیم !
نه لقمان؟





هر کس باید راه زندگی خویش را پیدا کند و از راه زندگی خودش برود نه از راه زندگی دیگری.


(آندره)


دلخنده:

وقتی ملت زحمت کشیدند وراه پیدا کردند سختی کشف راه جدید چرا؟
آندره جون ما تو کشورمون این شعارمونه :یکی برای همه همه برای یکی,حالا خودت بگو لازم به پیدا کردن راه جدید واسه  ما ملت آماده خور هست؟




نود ونه درصد, ناکامی و یک درصد کامیابی, معجونی است به نام زندگی.

(داستایوسکی)


دلخنده:

زرشک!--------------
داستا جون این که گفتی بردگی است نه زندگی!





نه از خودت تعریف کن ونه بد گویی.اگر از خودت تعریف کنی قبول نمی کنند و اگر بد گویی کنی بیش از آنچه اضهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت.

(کنفوسیوس)


دلخنده:

چشم بسته غیب میگیا اینو که همه می دونیم  بهمون می گفتی چه شکری باید بخوریم.





کسی که در یک مدرسه را باز  می کند در یک زندان را می بندد

(ویکتور هوگو)


دلخنده:

آری در یک زندان را می بندد و در زندانی بزرگتر به روی ملت می گشاید.





طبقه بندی: طنز،
+ نوشته شده در 1391/05/1 ساعت 17:35 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



نوازش زخم



آنقدر تنم زخمی است که حتی نوازش هم جسم و روح بیمارم را می آزارد و می رنجاند
.



(زری)




طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/05/1 ساعت 17:15 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



غربت

چه غریبانه به غربت رفتنت را به نظاره نشستم و تو چه با غرور مسرورانه غربت را به آغوش کشیدی و به غربت و انتظار من خندیدی ورفتی.


(زری)




طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/05/1 ساعت 17:12 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



انصاف



بار خدایا...


هر آنچه را که در زمین آفریدی از موجودات زنده تا بی جان,

از انس گرفته تا جن ,از حیوان تا نبات ,

همه و همه در پی رویش دوباره اند اما من

 در رویش اولیه ام مانده ام و هر خزان شاخه هایم

بی روحتر می شوند وبا بهار,

 حسرت سبز بودن را به دو ش می کشم

 ودر تابستان تن خشکیده ام خورشید را

در آغوش می کشد تا شاید شراره های خورشید

 آتش درونم را کمرنگ تر سازد ودر زمستان

 بر خود می لرزم و می ترسم از این سپیدی

 چرا که با چنگالش تلالو تاریکی را می شکافد

 وخشکی و عریانی مرا هویدا می سازد.


آیا این انصاف است...

"ادامه در ادامه مطلب"






ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/05/1 ساعت 16:44 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



سخن بزرگان

چه کسی خوشبخت است؟

خوشبخت کسی است که امروز را روز خود بداند وبا فراغ بال فریاد بکشد

-آی فردا!

-آی فردا!

هرچه می خواهی بکن

 کوتاهی  نکن

زیرا امروز را سپری کردم

(دیل کارنگی)



وظیفه وکار ما این نیست که دلواپس فاصله های دور و مبهم و ناشناخته ای که در پشت ابر و تاریکی پنهان شده اند باشیم بلکه باید وقت خود را صرف آن چیزهایی بکنیم که در دسترس ما قرار گرفته اند

(توماس کارلایل)



ضعیف هیچگاه نمی تواند ببخشدبخشش برای موجودی قوی است

(گاندی)


تنها ستمگری که در این دنیا می توانم بپذیرم سکوت است

(گاندی)


محبت همه چیز را شکست می دهد اما خود شکست نمی خورد

(تولستوی)


غرور به دنیای زود گذر کم خردی است

(حضرت علی)


عموما اشخاصی که زیاد می دانند کم حرف می زنند وکسانی که کم می دانند پر حرف هستند

(روسو)


علت هر شکستی عمل کردن بدون فکر است

(الکس مکنزی)


عظمت مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردان کوچک آشکار می شود

(دیل کارنگی)


عقیده شما در مورد خودتان مهمتر از عقیده دیگران در باره ی شماست

(کاتو)




طبقه بندی: فلسفی،
+ نوشته شده در 1391/04/26 ساعت 10:49 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



دل نوشته



(( وقتی خاک تنهایی با اشک چشم آبیاری شود گیاه نفرت در خاک تنهایی ریشه

می دواند و رشد می کند آنقدر رشد می کند و جوانه می زند و ریشه

می دواند که ریشه ی گیاه عشق می خشکد و خاک تنهایی

 و باغچه دل سراسر مملو از گیاه نفرت می شود  ))





((خاک هوسی که در آن گیاه عشق نروید شاید دو گیاه را

به هم پیوند دهد اما یقینا ثمری نخواهد داشت ))




ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/04/18 ساعت 18:24 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



تنهایی




غروبها که می شود همانند سرخی غروب دل تنها وبی پناه من نیز خون می شود وهرغروب به یاد می آورم تمام روزها وماهها وسالهایی را که فقط با یک امید سپری شدند و به بن بست رسیدندو امروز مرگ رویاهایم به من می گوید که وقت,وقت سفر است,سفری که هرگز به میل خودم نبوده ونیست ونخواهد بود اما این سفر به کجا خواهد بود ومقصد کجاست نمی دانم.چه دنیای بی رحمی است این دنیا,هرگز باخود فکر نمی کردم که روزی من هم نیز بازیگر این دنیا وبازیهایش شوم.
خدایا امروز تو واشکهایم تنها پناه  این دل بیمارمید.امروز دیگر عقربه های ساعتم نیز نای حرکت ندارند ومی خواهند ساکت وبی حرکت برای لحظه ای درنگ کنند تا شاید ساعات اندوه وتنهایی من برای لحظه ای متوقف شوند ,چون عقربه ها نیزاز این همه ساعات غم واندوه خجالت زده اند.
آرام وبی صدا در کنج این ویرانه بسان پرنده ای تیر خورده جان می سپارم اما دریغ از یک دست نوازشگر که مرهمی بر زخمهای کهنه و سر باز کرده ام  باشند.
من بیشتر از آنکه تن خسته ورنجورم مرا آزرده باشد این روح بیمار و خسته و تب دارم است که مرا اینچنین گو شه نشین ومغموم ساخته است,و پرنده ای که پرش سوخته و بالش شکسته نمی میرد اما دیگر پرواز کردن و اوج گرفتن را باید از یاد ببرد و عزلت و گوشه نشینی را انتخاب کند و اینجاست که از قافله عقب می افتد تنهایی همسنگرش می شود.

(زری)


+ نوشته شده در 1391/04/13 ساعت 19:29 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



مرگ

 


کاش می شد باورم که سفر هم مرگ است
مرگ هم حق است,حق من هم سفر است
سفری طولانی به درازی امید
که نهایت مرگ است,مرگ رویاهاست
مرگ باورها ,مرگ آدمهاست

(زری)




طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/04/13 ساعت 19:19 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



دوبیتی



ای که با چرخ جهان می چرخی
هان یادت نرود که تو خود مختاری
بگذار جهان با چرخ تو چرخد
کاین چرخ تا ابد می چرخد

(زری)




طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/04/13 ساعت 19:16 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



.: تعداد کل صفحات 9 :. [ ... ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ]