تبلیغات
رد پای عزراییل

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

عین دستمال کاغذی




یکی از عشق های عصر جدید               
که فراگیر ومسری است شدید

عشق نا غافل است و یکباره              
که کند چرت شخص را پاره

در عزا،یا که جشن ومهمانی  
یا که در پرسه ای خیابانی

ناگهان دختری-بدون خشاب... 
می کند تیر عشق را پرتاب

غالبا تیر عشق آن دختر       
می خورد سیخ، توی قلب پسر

طبق معمول،تارسد اورژانس
کله پا گشته طفلک بد شانس

گرکه باشد نشانه گیری خوب
پسرک می شود ولو در جوب

می کند عشق در دلش ریشه  
نطفه عشق،منعقد میشه

دخترک، می کند همان اول 
با جوانک ، شماره رد و بدل

نم نم و ریزه ریزه و کم کم  
می شود ارتباطشان محکم

روز وشب با همند و پیچیده 
دو قلوی به هم نچسبیده

می شود عشق این دو یار ایاغ 
نم نمک گرم و پر حرارت و داغ

مدتی بعد از آن،بدون دلیل         
عشقشان می شود به یخ تبدیل

هیچ از این پشت پا به عشق زدن   
کک شان هم نمی گزد ابدأ

چون که دارند" یار با احساس "      
دو ، سه تا توی قلبشان ،زاپاس

حیف از این عشقهای ناب و لطیف
که علی رغم رنگ و روی ظریف

به دهان نارسیده ،منقضی اند        
عینهو دستمال کاغذی کاغذی اند




                                     (ابوالفضل زرویی نصر آباد)
     





طبقه بندی: طنز،
برچسب ها:عشق کشکه، یار یدکی بحث داغ امروزه، عاشقی فرغونی چنده،
+ نوشته شده در 1391/12/22 ساعت 17:43 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



شوخی با شعرشاعران

زنستان



  • لذت،زن راقندوعسل که ازدواجش موجب محنت است و به طلاق است و چون مکرر شودموجب ممات.پس در هر لنگه کفشی دو ضربت لازم است و بر هر ضربتی آخی واجب.

  • از جسم ضعیف که برآید                     که از عهده آخش به در آید


  • مرد همان به که به وقت نزاع                             عذر به درگاه نساء آورد
    ورنه زنش از اثر لنگه کفش                    حال او را خوب به جا آورد


                                          (مهدی سهیلی)




طبقه بندی: طنز،
برچسب ها:کدوم راسته و کدوم دروغ، حق با کیه؟ سهیلی یا سعدی،
+ نوشته شده در 1391/12/22 ساعت 17:13 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



ضرب المثلهای طنز ایران و جهان

ضرب المثلهای طنز ایران و جهان

(ایرانی)

  • خانه که با دو کدبانوست ،خاک تا زیر زانوست
  • زن، هفتادمکر و حیله داردکه یکی از آنها گریه است!!!!!

(آلمانی)

  • مرد پیر که زن جوان می گیرد!مرگ به قهقهه می افتد!!!

(استونی)

  • زن زیبا،بهشت چشم،دوزخ روح، و برزخ جیب است


(انگلیسی)

  • زبان، آخرین چیزی است که در زن می میرد!
  • اگر از زن خود الاغ بسازید! او هم از شما گاو می سازد!


(ایتالیایی)

  • خنده زن ، گریه کیف پول مرد است!
  • کیست که از زن زیبا بدش بیاید؟ زن زشت!!!


(فرانسوی)

  • وقتی مرغ بلندتر از خروس می خواند ، اوضاع خانه خراب است


(ژاپنی)

  • زبان زن شمشیری است که هرگز زنگ نمی زند!!!


(متفرقه)

  • اگر زن حسود نبود ،یک شهر را یک شوهر بس بود







                                                         (احمد ایزانلو)






طبقه بندی: طنز،
برچسب ها:شیطانی به نام مرد، فرشته ای به نام زن،
+ نوشته شده در 1391/12/22 ساعت 09:34 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



دوستی با زن کچل

دوستی با زن کچل

زنی در کشوری  غربی دچار بیماری بدگمانی بود.هرگاه شوهر اوبه خانه می آمد،لباسهایش را بازرسی می کرد که در آن تار مویی از زن دیگر بیابد.
روزی هرچه گشت چیزی نیافت.ناگهان شروع کردبلند بلند گریه کردن و فریاد زدن و گفت:ای مرد بی وفای هوس باز، برای اینکه من متوجه خیانت تو نشوم ، با زنی کچل دوست شده ای!!!!




                                                                                                                     (احمد ایزانلو)




طبقه بندی: طنز،
برچسب ها:زن بد گمان، زن کچل،
+ نوشته شده در 1391/12/22 ساعت 08:44 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



کفاره ی گناه

کفاره ی گناه

ملا نصرالدین را زن بد شکلی نصیب شده بود.شبی بی جهت به چهره اونگاه کرد.
زن پرسید: سبب اینکه اینهمه مرا نگاه می کنی چیست؟
گفت: امروز چشمانم به صورت زن خوبرویی افتاد و هر چه خواستم از صورتش چشم بردارم میسر نشد،امشب به کفاره آن ، برای اینکه بخشیده شوم ، دو برابر آنچه به او نگاه کرده ام چشمم را به صورت تو می اندازم!!!!!!!




                                                                                                          (احمد ایزانلو)




طبقه بندی: طنز،
برچسب ها:کفاره گناه، نظر بر صورت خوبرویان، نظر بر صورت زشت رویان،
+ نوشته شده در 1391/12/22 ساعت 08:30 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



سخنی با دوستان

سلام دوستان عزیز

نمی دونم تا حالا قصه عشق جبران خلیل جبران رو خوندید یا نه ؟

داستان خیلی جالبی داره ،من فصل اولش روبا نام عشق و دلدادگی واستون نوشتم ؛ امیدوارم که خوشتون بیاد............

اگه اونو خوندید ممنون میشم اگه نظرتون رو بدونم ،


+ نوشته شده در 1391/12/21 ساعت 16:52 توسط زهراسادات حسینی نژاد| ناشنیده ها()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل اول

بهار عشق ودلدادگی

بهاربود.
در بیروت بودم.
سالی شگفت انگیز.
باغها غرق در شکوفه بودند.
همه ی رازهای سبز زمین بیرون ریخته بود.
درختان نارنج وسیب،لباس شکوفه به تن کرده بودند؛
گویی همه به ضیافت آسمان دعوت شده اند.
عطر خاک باران خورده،جان را صفا می داد.
بهار در همه جا زیباست،اما در لبنان زیبا تر است.
بهار می گردد ومی گرددووقتی به لبنان می رسد،
پیامبرانه می خرامد.
دربهاران،جویباران نغمه های داودی سر می دهند،و
پرندگان در لابه لای شاخساران،جفت های خود را می جویند.
بهار لبنان، بهار عشق و دلدادگی است.
بهار لبنان به دوشیزه ای می ماندکه در کنار برکه ای
 نشسته است و آفتاب می گیرد.
اردیبهشت بود.
به خانه دوستم رفتم؛خانه ای دور از هیاهوی شهر.
گرم گفتگو بودیم که مردی سالخورده وارد شد.
نام او، فریس افندی بود.

                                    "برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید"


ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:بهار بیروت، دنیای سال خوردگان، یک راز، کشیش تبهکار، کلام بی زبان،
+ نوشته شده در 1391/12/20 ساعت 18:30 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



عشق و مشکلها

عشق و مشکلها

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها             که عشق آسان نمود اول،

ولی...تالار وشام وعاقد و عکاس وآرایشگروفیلم و لباس و تاج وکفش وکیف و ساک و سکه و شمش و پلاک و شمعدان و ساعت و زنجیر و سرویس طلا،آن هم از آن سرویسها...و از اینجور مشکلها!!!!!



                                                                      (احمد ایزانلو)




طبقه بندی: طنز،
برچسب ها:عشق و کابو سهای پس از عشق،
+ نوشته شده در 1391/12/20 ساعت 17:43 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



آگهی جالب

آگهی جالب

پشت در یکی از محضرهای ازدواج در آمریکا این آگهی نصب شده است:

آقای داماد! در را بسته ایم تا شما باز هم قدری فکر کنید...اگر تصمیم گرفتید،در بزنید تا باز کنیم!!!!



                                                                                                    
  (احمد ایزانلو)




طبقه بندی: طنز،
برچسب ها:محضر، تفکر، خوشبختی یا بدبختی،
+ نوشته شده در 1391/12/20 ساعت 17:28 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



لطیفه ها و طنزهای شیرین ازدواج

بنگاه همسریابی

در ایتالیا مردی قصد ازدواج داشت.پس به یک بنگاه مراجعه کرد که روی آن نوشته شده بود"بنگاه همسریابی".
مرد درراباز کرد و وارد اتاقی شدکه دو در داشت.روی یکی نوشته شده بود"زیبا" و روی دیگری "نازیبا".
در زیبا را فشار دادو وارد اتاق شد.دو در دیگر دید، روی یکی " کدبانوی خوب " و روی دیگری "شلخته" نوشته شده بود.او از در کدبانوی خوب وارد شد.دو در دیگری بود که روی یکی "جوان " و روی دیگری " پا به سن گذاشته " نوشته شده بود.
از در جوان وارد شد.ته اتاق آینه دیواری بزرگی دیده می شدکه این جمله نوشته شده بود.

(( با چنین ادعا و هوس ها بهتر است اول خودتان رادر آینه نگاه کنید))!!!!


                                                                                                                 (احمد ایزانلو)




طبقه بندی: طنز،
+ نوشته شده در 1391/12/20 ساعت 17:06 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



اتوبان بی رحمی





آرام از اتوبان می گذشتم ودر برهوت خیال...


مرتب به زندگیم سرکوفت می زدم


و به دنبال راه گریزی می گشتم،


ماشینها هم برق آسا از این مسیر...


بی توجه به عابری خسته که ...


مسیری طولانی را طی کرده و خود را ...


در اتوبان سرد نامرادی روزگار گم کرده


از کنار پیکر خسته و بی رمقم می گذشتند.



کسی نمی گفت،


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 1391/12/14 ساعت 09:15 توسط زهراسادات حسینی نژاد| ردپای دوستان()



sms

 

سیاهی لبهایم از سیگار نیست…!


سیاه پوش هزار حرفه نگفته است…

 

 

 

سکوت من هیچ گاه نشانه ی رضایتم نبود !


من اگر راضی باشم ،
با شادی می خندم !

 

 

 

پشت سرم حرف بود…


حدیث شد…


می ترسم آیه شود !


سوره اش کنند به جعل !


بعد تکفیرم کنند این جماعت نا اهل

 


. آدم ها دروغ نمی گن


اگر چیزی می گویند صرفا ” احساسشان ” درهمان لحظه ست …


نباید روش حساب کرد

 

 

 

 

یه غمى هست که فقط بچه هاى آخر درکش میکنن !


کم و کمتر شدن آدم هاى سر سفره …

 
 

آدم لال باشه بهتر از اینه حرفِ مفت بزنه …

 

 


آدم ها تنها که نباشند میروند…


تنها که میشوند برمی گردند…


وقتی که برگشتند تنها لایق یک جمله اند:”هری”….

 
 

1.      گفت جبران میکنم………..


گفتم کدام را؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


عمررفته را؟


روی شکسته را؟


دل مرده اما تپیده را؟


حالامن هیچ…….جواب این تارهای سفیدمورامیدهی؟


نگاهی به سرم کردوگفت چه پیرشده ای…………


گفتم جبران میکنی؟


گفت کدامش را؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

2.      اِلتِمــــــــاس مــــــالِ دیـــــــروز بــــود


مـــــــالِ وَقتـــــــی بـــود ڪــــﮧ ســـــــاده بودم


اِمــــــــروز میــــــخــــوای بـــِــری ؟؟؟


هیــــــــــــــس !!!


فَقَطــ ” خــُـــداحــــــــــافِظـــ

 
 
 

3.      دوباره سیب بچین حوا،من “خسته ام “بگذار ازاینجا هم بیرونمان کنند

 



+ نوشته شده در 1391/12/12 ساعت 17:36 توسط زهراسادات حسینی نژاد| ردپای دوستان()



یک ریال انسانیت

جواهر فروشی روی یکی از گرانترین الماس هایش که ارزشی معادل یک ملیارد ریال داشت اتیکت زده بود:حراج شد.افراد زیادی صف کشیده بودند و هر کدام پیشنهادی می دادند تا صاحب آن الماس گرانبها و زیبا شوند،

یکی از ثروتمندانی که انجا بود مبلغ نهصد میلیون ریال را پیشنهاد کرد ،جواهر فروش با دقت پیشنهاد ها را بررسی میکرد در میان پیشنهادها به پیشنهاد عجیبی برخورد کرد، پیرزنی گوژپشت که از حساب و کتاب امروزه خبری نداشت مبلغ یک ریال را پیشنهاد داده بود ،جواهر فروش پیرزن را به جلو صف فرا خواند و به او گفت :مادر جان تو با این سن و سالت جواهر به چه کارت می آید ؟

پیرزن لبخندی زد و گفت:پسرم در همسایگی من خانواده ای فقیر زندگی میکنند که محتاج نان شبند من تمام پولی را که داشتم به آنها دادم اما آنها به من خندیدند و گفتند تمام دارایی من به اندازه یک قرص نان هم نمی شود .

اما وقتی متوجه شدم که شما این جواهر را حراج کرده اید فکر کردم که به پایین ترین قیمت می فروشید .گفتم:تمام دارایی ام را بدهم و این جواهر را به آنها هدیه کنم .

آن مرد گفت:مادر مگر تمام دارایی تو چقدر است ،پیرزن یک ریال را به او نشان داد و گفت این تمام دارایی من است .

جواهر فروش اعلام کرد من جواهرم را یک ریال به این پیرزن فروختم ،مرد ثروتمندی که بالاترین قیمت را پیشنهاد کرده بود عصبی شد و گفت: این دیگر چه حراجی است؟

جواهر فروش جواب داد که من آن را به یک ریال انسانیت فروختم و حاضر نیستم آن را با نهصد میلیون ریال حرص و طمع جایگزین کنم.

 

                                                                                                                                                (زری)



+ نوشته شده در 1391/12/10 ساعت 18:03 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



من حقیر و کورش کبیر


نمی خواهم چون کورش کبیر سخن بگویم،


که اجزاءبدنم را به خاک بسپارید تا جزئی از خاک ایران را تشکیل دهد



می گویم :جسدم را به دریا بسپارید تابه هنگام تبخیر


ابری تشکیل شود و بی منت بر همه ببارد.

 

                                                                                             (زری)



+ نوشته شده در 1391/12/10 ساعت 17:52 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



دنیای تخم مرغی

خسته ام

خسته از هوای پریشان آدمهای مریض

خسته از ساعتهای شلوغ

خسته از ازدحام روزهای بی فروغ

میراث،میراث ناامیدی است

جنگ،جنگ عبثها،دشنه و خنجر رفاقتها

صدای خش خش خیانتها...

اینجا،آنجا،همه جا

پرشده ازبوی تعفن کج خیالی آدمان خودپرست

دنیا،دنیای سیم وآهن

دنیای چرخها و چشمهای بسته

دنیای خانه های سنگی و دلهای یخی

دنیا، دنیای تخم مرغی

مردها هم آب دوغی

عشقها هم عشقهای دروغی

به هر حال...

خداحافظ

خداحافظ ای زندگی،ای راز یک عمر بردگی

                                                                                                     (زری)



+ نوشته شده در 1391/12/9 ساعت 19:28 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



.: تعداد کل صفحات 9 :. [ ... ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ]