تبلیغات
رد پای عزراییل

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد،نامزد وی به عیادتش رفت ودر میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند؛مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا رسید.زن نگران صورت خود که ابله آن را از شکل انداخته بودوشوهر هم که کور شده بود.
مردم می گفتند: چه خوب، عروس نازیباهمان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20سال بعد از ازدواج، زن از دنیا رفت؛ مرد عصایش را کنارگذاشت و چشمانش را گشود؛همه تعجب کردند؛
و مرد گفت: " من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم ."





طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1392/01/27 ساعت 08:12 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



ایام فاطمیه بر عموم مسلمین وشیعیان تسلیت باد

در فاطمیه،
چه دعایی کنمتان بهتر از این!
که کنار پسر فاطمه هنگام اذان،
سحر جمعه ای از سال جدید،
پشت دیوار بقیع،
قامتتان قد بکشد در دو رکعت،
به نمازی که نثار حرم و گنبد بر پا شده ی حضرت زهرا بکنید!




                                            (التماس دعا)


                                                                                               (زری)




طبقه بندی: نیایش،
برچسب ها:حرم حضرت زهرا،
+ نوشته شده در 1392/01/24 ساعت 19:04 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل چهارم (قسمت اول)

رازهای دل

یکی از روزها برای صرف شام به خانه ی فریس افندی رفتم.

روحم گرسنه گرفتن تکه ای نان از دستان کشیده و شاعرانه ی سلمابود.
به خانه فریس افندی رسیدم.
سلما را دیدم؛جامه ای همچون عروسان به تن کرده و روی نیمکتی در باغ نشسته بود.نگاه او دوردستها را می کاوید.
آرام رفتم و کنارش نشستم.
زبانم بند آمده بود.
سکوت کردم.
سکوت زبان دل آدمی است.
می دانستم سلما حرفهای دل مرا می شنود.
سلما زبان دل را خوب می شناخت.
دقایقی گذشت.
فریس افندی نیز به ما پیوست.
از نگاهش دانستم که او نیز رازهای دل را می داندو با عشق آشناست.
گفت :" بیایید فرزاندانم شام مهیاست. "
به داخل ساختمان رفتیم و دور میز نشستیم.
ملاطفت رفتار پدر در برخورد بامن ،سلما را شادمان کرده بود.
غذایی خوردیم وشرابی کهنه نوشیدیم.
روح من و روح سلما،همچون دو پرنده،در سپهری دیگر پرواز می کردند.
هر دوی ما به فردا می اندیشیدیم.فردا،با همه ی اشکها و لبخندهایش.
اندیشه ما سه نفر متفاوت بود،اما عشق ما را یگانه می ساخت.
پیرمردی مهربان که عاشقانه دختر خود را دوست می داشت.
دختری زیبا وجوان که بیست سال داشت و به آینده چشم دوخته بود.
مردی جوان که هنوز شراب زندگی را نچشیده بود،می خواست از بلنداهای عشق به زندگی نگاه کند،امابال پریدن نداشت.
در همین زمان ،خدمتکار خانه اطلاع داد که کسی به دیدار پیرمرد آمده است.
پیرمرد پرسید: " کیست؟ "
خدمتکار پاسخ داد: " پیغامی از طرف اسقف آورده اند. "
سکوتی سنگین بر فضای خانه سایه انداخت.
فریس افندینگاهی به دختر خویش انداخت؛نگاهی که شبیه نگاه پیامبران در حال مکاشفه بود.
آنگاه،به خدمتکار خود گفت: " بگویید داخل شوند. "
خدمتکار رفت و سپس مردی داخل اتاق شد.
سبیلی تاب دار داشت آن مرد و جامه ای شرقی.
او به پیرمرد گفت: " اسقف بنده را، با کالسکه مخصوص، خدمت شما فرستاده اند. ایشان مایلند درباره ی موضوع مهمی با شما صحبت کنند. "
چهره پیرمرد در هم رفت.
لبخندی که تا آن موقع بر لبانش بود ناپدید شد.


                            ((برای ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))

ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:عشق، سکوت، خوبی، پاکی،
+ نوشته شده در 1392/01/24 ساعت 18:43 توسط زهراسادات حسینی نژاد| ردپای دوستان()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل سوم

غزل عاشقانه خداوند

چیزی به پایان اردیبهشت زیبا نمانده بود.
من همچنان به خانه فریس افندی می رفتم و سلما را می دیدم.
جادوی نگاه زیبای سلما،هرروز افزوده می شد.
مبهوت بصیرت و ژرفای سکوتش شده بودم.
دستی نامرئی دل مرا به جانب او می کشید.
زن را فقط با دل آگاهی می توان فهمید؛
فقط فهمی عاشقانه است که به ساحت زن راه می یابد.
کسی که عاشق نیست زن را نمی فهمد.
زن،همچون مه،دردست فهم شکاک مرد ناپدید می شود.
سلما هم سیرتی زیبا داشت وهم صورتی زیبا.
چگونه سلما را برای کسی وصف کنم که هرگزاو را ندیده است؟
آیا مردگان می توانندآوازهای پرندگان،بوی گلها و یا ترنم جویباران را بفهمند؟
آیا زندانیان می توانند از ملال زندان بگریزند وبا نسیم همسفر شوند؟
آیا سکوت دشوار تر از مردن نیست؟
نمی توانم رنگین کمان زیبایی سلما رابر بوم کلمات نقش کنم.
کلمات گنجایش لازم را ندارند.
 اما چه باید کرد؟
اگر از آسمان مائده ای نرسد،گرسنه به نان خشک نیز رضایت می دهد.
سلما به رویا شبیه تر بود تابه واقعیت.
فقط نقاش ازل می توانست چنین تابلویی بیافریند.
او غزل عاشقانه خداوند بود.
سلما بر خاک راه می رفت اما سرشتی آسمانی داشت.
کم حرف بود.
ردایی که از غم بر تن داشت؛زیبایی او را چند برابر می کرد.
غم بود که روح مرا و روح اورایگانه و خویشاوند می ساخت.
ما یک روح بودیم در دو بدن.
روح غمگین،هنگامی که با روحی شبیه خودمتحد می شود،تسکین می یابد.
.
.
.
خداوندجامی از شادی به دست زیبایی دادو گفت:"تو نبایداز این جام بنوشی،مگر آنکه گذشته رافراموش کنی و به آینده نیز اعتنایی نداشته باشی."
سپس جامی از غم نیز به دستش داد و گفت:" تو بایداین را بنوشی  و معنای شور وشعف زندگی رابفهمی."
کسی که به سیمای غم نگاه نکرده، سیمای شادمانی رانیز هرگز نمی بیند.
اگر بنیاد غم بر می افتاد؛روح آدمی شبیه صفحه ای سپیدمی شدکه بر آن چیزی جز نشانه های خود پرستی و آزمندی ثبت نبود.
عشق،مرا با غم آشنا کرد.
از آن لحظه که عاشق شدم تا کنون،هرگز غم های بزرگ دلم را با شادمانی های کوچک مردم عوض نکرده ام .
هرگز نمی گذارم اشکهایی که غم  بر گونه هایم جاری می سازد،به خنده بدل شوند.
ای کاش زندگیم برای همیشه اشکی و لبخندی باقی بماند.
مگر نه آنست که شادمانی های ما همان اندوه مایند که نقاب از چهره بر گرفته اند؟
ای دوست غمگین من!
اگر می توانستی ببینی که بخت بد، که شکست تو در زندگیت بوده،همان نیرویی است که قلبت را روشن می کندو روحت را از مغاک مسخرگی بیرون می آوردوتا عرش احترام بالا می برد،آنگاه،رضا به داده می دادی وغم را میراثی می دانستی که به تو روشنی و سبکبالی عطا می کند.
هنگامی که اندوه و شادمانیمان بزرگتر می شود،دنیا در نگاهمان کوچکتر می شود.



                                                            (جبران خلیل جبران)
                                                           مترجم:(مسیحا برزگر) 





طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:غم احساس را لطیف می کند، شادی دلهای مجروح را التیام می بخشد،
+ نوشته شده در 1392/01/21 ساعت 17:07 توسط زهراسادات حسینی نژاد| رد پای دوستان()



علت مرگ عسل بدیعی،بازیگرسینما کشف شد


حتما تا حالا خبر دار شدید که بازیگر توانای سینما وتلوزیون سرکار خانم عسل بدیعی دو روز پیش دار فانی را وداع گفت و از جمع هنرمندان پرکشید وبه منزل مقصود رسید.
متاسفانه پیرامون این خبر تاسف بار سینمای ایران کلی شایعه سازی شده وقبل از اینکه علت مرگ این مرحومه توسط گروه پزشکی مشخص بشه ظاهرِا برخی از
رسانه ها که جای تأسف داره،علت مرگ رو خودکشی اعلام کردند.
نمی دونم چه اتفاقی واسه انسانیت افتاده؛ درسته خانم بدیعی اقوام و همشهری خیلی از ماها نیست ویا هموطن خیلی ها نباشداما ظاهرا ما فراموش کردیم که گذشته از رابطه ها همه ی ما انسانیم و مرگ هم برای همه مااتفاق خواهد افتاد،
اگه واسه یه لحظه ما خودمون رو دور از جون جای یکی از اعضای خانواده آون مرحوم می گذاشتیم دیگه این شایعات درست نمی شد؛
علت مرگ خانم بدیعی اینه که او هم انسانه ومثل همه انسانها مرگ به سراغش اومده؛
چطوری این اتفاق افتاده فکر نمی کنم تأثیری داشته باشه و عسل عزیز رو به جمع ما بر گردونه؛مهم اینه که الآن دیگه این عزیز در بین ما نیست...

من از همه رسانه ها و خبر نگارها به عنوان یک انسان عاجزانه خواهش می کنم که اینقدر پیگیر این قضیه نشوند و داغ خانواده اون مرحوم رو بیشتر از این نکنند.

قشنگترین کار اینه که فقط به خانواده اش تسلیت بگیم وآرزوی صبر وتوکل واسه اونا داشته باشیم.
بخداداغ جوان وعزیز خیلی سخته؛ اگه نمی تونیم مرهمی واسه داغشون باشیم حداقل با خبر سازی هم نمک پاش دل ریششون نباشیم.






                                                                                                                                                     (زری)




طبقه بندی: متفرقه،
برچسب ها:علت مرگ عسل بدیعی بازیگر سینما، انسانیت کجا رفته؟، رسانه هایی که بدون نظر پزشک ومعاینه علت مرگ را کشف می کنند،
+ نوشته شده در 1392/01/14 ساعت 09:39 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



عیدتون مبارک

 
سلام به همه دوستای ردپایی

امیدوارم که سالی پراز خیر وبرکت داشته باشیدوبه همه آرزوهاتون که در سال91نتونستید برسید انشاءالله درسال92به زودی زود بهشون برسید
و تعطیلات هم حسابی بهتون خوش گذشته باشه(انشاءالله)




طبقه بندی: متفرقه،
برچسب ها:عیدتون مبارک، آرزوی92،
+ نوشته شده در 1392/01/14 ساعت 08:36 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



راه پس

راه پس

حاکم آمل از بهرسراج الدین قمری براتی نوشت بر روستایی که نام او "پس" بود.

سراج الدین به طلب آن روستا می رفت. در راه، باران سخت می آمد.
مردی وزنی را دید که گهواره ای وبچه ای در دوش گرفته و به زحمت تمام می رفتند
پرسید: راه پس کدام است؟
مرد گفت:اگر من راه " پس " دانستمی، بدین زحمت گرفتار نشدمی!




                                                 
(احمد ایزانلو)





طبقه بندی: طنز،
+ نوشته شده در 1391/12/27 ساعت 09:02 توسط زهراسادات حسینی نژاد| ردپای دوستان()



اشک مهتاب

وداع

ای پاکدامنی که زمریم گذشته ای-
ای مایه وفا و صفا می پرستمت
در روح دیر باور و مشکل پسند من
آنگونه ای که همچو خدا می پرستمت
آنشب که داستان تورا گوش من شنید
غم خیمه زد بجانم و اشکم ز دیده ریخت
بی خئاب چشم من ،زغم جانگداز تو
یک آسمان ستاره ز شب تا سپیده ریخت
من بی شمار ، مرغ گرفتار دیده ام-
اما یکی چنان تو، اسیر قفس نبود
ای اشک من ، بریز به دامان نوگلی-
کز پاکدامنی ز نسیم سحر گذشت
آبی بزن بر آتش من ،کان فرشته خو-
من قوی تشنه ام که به ساحل نشسته ام
از من مکن کناره که دریای من تویی
گم کرده راه وادی شبهای محنتم
راهی نما که اختر شبهای من تویی
دامن کشانز دیده من می روی به ناز
اما به دوستی قسم،از دل نمی روی
با سر گرانی از بر من می روی ولی-
دانم زیار غمزده،غافل نمی روی
رفتی؟برو،که اشک منت راه توشه باد
خرم بمان،بدست دعا می سپارمت
هرجا که می رسی زمن خسته یاد کن
هرجا که می روی بخدا می سپارمت.


                                                                
  (مهدی سهیلی)





طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/12/27 ساعت 09:00 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



سخنی با شاهین نجفی؛مطرب مزدور


شاهینی که حتی کرکس هم نیست

اینبارمی خواهم از شاهین بنویسم شاهینی که حتی کرکس هم نیست.
شاهینی که باد غرور در میان بالهایش بیدادکردو او را بلند پرواز ساخت؛به حدی که ریشه و جایگاه و موقعیت حویش را از یاد برد وخود را به دست اجانب سپرد.

شاهین خان؛
بی شک می دانی خیلیها نسبت به عمل شنیع تو ،کرکس کثیف سیرت ، واکنش نشان داده اند و برایت آرزوی مرگ کرده اند.

اما من کاملا برعکس اینها،می خواهم برایت عمری دراز را آرزو کنم بدین گونه که:
برایت عمری طولانی اما با بدترین شکل زندگی،و با خفت وذلت را آرزو می کنم ،طوری که هزاران هزار بار آرزوی مرگ کنی اما هرگز از زندگی نکبت بار نجات پیدا نکنی.

باید خدمت کثیفت عارض شوم که؛ این ترسی که الآن تو ازملت ایران و امت مسلمان در سراسر وجودت رخنه کرده و به مرور مثل صدام لعین تو را غار نشین خواهد ساخت قطره ای از آن دریای زندگی ذلت بار برای توست.
پس به انتظار روزهای سخت تر از این باش؛روزهایی که نفست را طالب نباشی



                                                          (زری)




طبقه بندی: متفرقه،
+ نوشته شده در 1391/12/26 ساعت 19:08 توسط زهراسادات حسینی نژاد| ردپای دوستان()



گزینه اشعار

نی متفکر

-دل هم برای خوددلایلی دارد
آقای پاسکال دمت گرم
دیگر بشر نی متفکر نیست


دور افکنید
"منطق" بیهوده را
منطق،استقرا،علیت،تجربه
اینها کلید درک جهان نیستند




                                                   (نصرت رحمانی)




طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1391/12/26 ساعت 18:14 توسط زهراسادات حسینی نژاد| ردپای دوستان()



عیب کوچولوی عروس

عیب کوچولوی عروس

جوانی می خواست زن بگیردبه پیرزنی سفارش کردتا برای او دختری پیدا کند.
پیرزن به جستجو پرداخت،دختری را پیدا کردوبه جوان معرفی کرد وگفت :این دختر از هرجهت
سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.
جوان گفت:شنیده ام قد او کوتاه است!
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است،زیرا لباسهای خانم ارزانتر تمام می شود!
جوان گفت:شنیده ام زبانش هم لکنت دارد!
پیرزن گفت:این هم دیگر نعمتی است؛ زیرا می دانید که عیب بزرگ زنها پرحرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پرحرفی نمی کندوسرت را به درد نمی آورد!
جوان گفت:خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است!
پیرزن گفت:درست است ،این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد.
جوان گفت:شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است!
پیرزن گفت:شما تجربه ندارید ،نمی دانید که این صفت باعث میشود که خانم تان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن ،هر روز هم از خیابان گردی خرج برایت نمی تراشد!
جوان گفت:این ها همه به کنار ،ولی شنیده ام که او عقل درستی هم ندارد!
پیرزن گفت:ای وای ،شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید پس یعنی میخواستی عروس به این نازنینی ،این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد!





                                                                         (احمد ایزانلو)





طبقه بندی: طنز،
+ نوشته شده در 1391/12/26 ساعت 16:36 توسط زهراسادات حسینی نژاد| ردپای دوستان()



داماد سیگاری

داماد سیگاری

جلسه خواستگاری....
بعداز نیم ساعت سکوت!
مادر داماد:ببخشین، کبریت دارین؟
خانواده عروس:کبریت؟کبریت برای چی؟
مادر داماد:والا پسرم می خواد سیگار بکشه.
خانواده عروس:پس داماد سیگاریه؟!
مادر داماد:سیگاری که نه،والا مشروب خورده،بعد از مشروب سیگار می چسبه!
خانواده عروس:پس الکلی هم هست؟!
مادر داماد:الکلی که نه...والا قمار بازی کرده وباخته!ماهم مشروب بهش دادیم تا یادش بره!
خانواده عروس:پس قمار بازی می کنه؟!
مادر داماد:آره ...دوستاش توی زندان بهش یاد دادن!
خانواده عروس:پس زندانم بوده؟!
مادر داماد:آره...معتاد بود،زنش لوش داد!
خانواده عروس:زنش؟!!!!!!!!!!!

نتیجه اخلاقی:اگه سیگاری هستین،همیشه موقع خواستگاری،کبریت همراهتون داشته باشین!!!!!!!!!!



                                      (احمد ایزانلو)




طبقه بندی: طنز،
+ نوشته شده در 1391/12/23 ساعت 12:33 توسط زهراسادات حسینی نژاد| ردپای دوستان()



آگهی تشکر در روزنامه

آگهی تشکر در روزنامه

بدین وسیله ازجناب آقای پروفسور،جراح معروف که با یک عمل جراحی ساده همسر اینجانب رااز لکنت زبان نجات داده و به کلی لال کرد تشکر می کنم.
پیشرفت و موفقیت ایشان را در این نوع خدمات مفید نسبت به جامعه مردان از خداوند متعال خواستارم!



                                              (احمد ایزانلو)




طبقه بندی: طنز،
برچسب ها:اینم ازنمک شناسی آقایون،
+ نوشته شده در 1391/12/23 ساعت 12:26 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



اداره کردن زن

اداره کردن زن

روزی از میلتون، شاعر معروف انگلیسی پرسیدند:علت چیست که ولیعهد انگلستان می تواند در چهارده سالگی به جای پدرسلطنت کند ولی تا هجده سال نداشته باشدنمی تواند زن بگیرد؟
میلتون جواب داد:به خاطراینکه اداره ی مملکت، از اداره کردن و هدایت زن به مراتب آسان تر است!





                                            (احمد ایزانلو)




طبقه بندی: طنز،
+ نوشته شده در 1391/12/23 ساعت 12:04 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل دوم

عشق نیلوفری

تنها بودم.
ازسیمای عبوس کتابها دلم گرفته بود.
درشکه ای گرفتم و راهی خانه ی فریس افندی شدم.
درشکه از باریکه راهی می گذشت که درختان سپیدار
احاطه اش کرده بودند.
علفزاری زیباوتاکستانی پر شکوه نگاهم را نوازش داد.
گلها وشکوفه ها همه جا را نقاشی کرده بودند.
آواز جیرجبرکها تنها موسیقی زیبای متن طبیعت بود.
دقایقی گذشت و درشکه در مقابل باغی توقف کرد.
خانه ای مجلل در میان باغ بود.
همه جا غرق در گل وشکوفه بود.
پیاده شدم.
فریس افندی را دیدم که به استقبالم می آمد.
از راه باریک وپرعلف باغ گذشتیم و به در عمارت رسیدیم.
واردخانه شدیم.
فریس افندی،همچون پدری که از دیدار فرزندش
شادمان شده باشد،با من سخن می گفت.
آهنگی زیبا به گوشم می رسید.
زورق خیال من در دریایی ازتصاویر زیبا به پیش می رفت.
ناگهان دوشیزه ای زیبا،در لباسی سپید،از در وارد شد.
برخاستم.
فریس افندی گفت: " این دختر من است ؛سلما. "
آنگاه، مرا به دخترش معرفی کرد.
نگاه سلما به نگاه من گره خورد.
در نگاهش چیزی بود؛
گویی می خواست بداند چرا به خانه آنها آمده ام.
دستی داشت به سپیدی زنبق؛نرم و لطیف.
وقتی دستش را در دست گرفتم،دردی در دلم پیچید.
دقایقی را در خاموشی گذراندیم؛گویی همه در حضور
آن فرشته،به احترام،سکوت کرده اند.
سرانجام،سلما،بالبخندی ملیح،سکوت را شکست وگفت:
" گاهی پدرم خاطرات جوانیش را برایم می گوید.
اگر پدر شما نیز داستان جوانیش را برایتان گفته باشد،
پس ما غریبه نیستیم."
فریس افندی با خنده گفت:" دخترم احساساتی لطیف دارد
واز پنجره احساسی آسمانی به زندگی نگاه می کند."
حضور من باز پیرمرد راسر شوق آوردوبه گذشته ها برد.

                                                                                 


                                   
  "برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید"




ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:زیبایی دو سو دارد:، 1-چشمانی که زیبایی را می بیند، 2-چیزی که دیده می شود، زیبایی حقیقی در هماهنگی معنوی است،
+ نوشته شده در 1391/12/23 ساعت 08:13 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



.: تعداد کل صفحات 9 :. [ ... ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ]