تبلیغات
رد پای عزراییل

رد پای عزراییل

برگ ریزان عمر

و تن فروشی نیست

وقتی هیچ سزرمینی نامم را به خاطر نمی آورد

چرا به آغوش تو پناه نیاورم

با دستهایی که

رنج ها نیامده می گریزند از آن !





                                                                      "فریاد شیری "





طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1392/02/8 ساعت 19:10 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



طعنه

چرا شبی به یاد من

سه تار ، نی نمی زنی ؟

به خنده های غصه ام

همیشه طعنه می زنی !

تو این چنین ، ستاره وار

به هاله ای نشسته ای !

و قلب خسته ی مرا...

به باد سخره بسته ای !

چرا سکوت می کنی ؟

چرا ز من گسسته ای ؟

تو با همین بهانه ها

دل مرا شکسته ای ؟

در ازدحام کوچه ها

به آسمان رسیده ای !

به باور حضور من

چرا به من نمی رسی ؟




                                                     "حورا  حق شنو "






طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:چرا به من نمی رسی؟،
+ نوشته شده در 1392/02/8 ساعت 16:57 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



منتخبی از سخنرانی دکتر انوشه

مرد بدکار و شیطان

روزی مردجوانی که انواع و اقسام جنایتها از قتل گرفته تاتجاوزبه نوامیس مردم و غارت وظلم 
وستم راانجام داده بود
.
با خود فکر کرد که شیطان چه کاری بیشتر از من انجام می دهد که همه او را لعن ونفرین می کنند و همه جا اسم او برزبانهاست کاش می شد شیطان را ببینم.

در همین لحظه پیرمردی عصا زنان نزدش آمد و گفت:
" تو می خواستی مرا ببینی؟ "
مرد در پاسخ گفت:
" شما که هستید؟ "
پیرمرد گفت:
" من شیطانم "
مرد گفت:
" شیطان شیطان که می گویند تویی؟
آری می خواستم بدانم تو چه کاری انجام داده ای که مردم اینقدر تو را لعن می کنند؟ "
شیطان گفت:
"من خود شیطانم؛مردم بیهوده پشت سرم صفحه می گذارند من کار خاصی انجام نمی دهم"
مرد به شیطان گفت:
" آیا حاضری با من مسابقه دهی؟ "
شیطان پرسید:
" چه مسابقه ای؟ "
مرد پاسخ داد:
" کدامیک از ما قادر است ظرف یک ماه بیشترین جنایات را مرتکب شودوطومار کند. "
شیطان قبول کرد و از هم جداشدند.
یک ماه گذشت؛
مرد جوان با سیاستهایی که داشت ملتها و قبیله ها را به جان هم انداخت و قتلهای مکرر انجام داد وبه هزاران دختر تجاوز وکرد و خلاصه طوماری پراز شقاوت به درازای دیوار چین با خود آورد وبه شیطان نشان داد و رو به او کرد و گفت حالا تو نشان بده که چکار کرده ای؟
شیطان گفت:
" درود برتو، کارت عالی بود.
راستش وقتی ما ازهم جداشدیم ؛ داشتم می رفتم که....



      
     ((برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))

ادامه مطلب



طبقه بندی: فلسفی،
برچسب ها:شیطان سرکارگر است و ما کارگر،
+ نوشته شده در 1392/02/7 ساعت 12:24 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



قصه عشق........................فصل آخر

فراق

تابستان بود .
مردم برای فرار از گرما به دامنه ها پناه می بردند.
باز برای دیدن سلما به معبد رفتم.
کتاب کوچک شعری نیز با خود بردم.
انتظار می کشیدم تا سلما بیاید.
کتاب را گشودم و شعری را به زمزمه خواندم.
سلما آمد.
او همه ی غمهای جهان را در چهره داشت.
گفتم:
" سلما چه شده است؟ "
گفت :
" تشنه دیدارت هستم .
نزدیکتر بیا.
می خواهم نگاهم را سیراب کنم.
عشق من!
لحظه جدایی ما فرا رسیده است. "
گفتم :
" آیا همسرت از دیدارمان آگاه شده است؟ "
گفت:
" نه. او چنان در عیش و عشرت و عیاشی غرق است که حتی نمی داند من وجود خارجی دارم.
او با دخترانی خوش است که نیاز ، آنها را  به تن فروشی کشانده است."
گفتم:
" پس چرا باید این لحظه ، لحظه جدایی ما باشد؟ آیا روح توست که خواهان این جدایی است؟ "
اشک در چشمانش حلقه بست و گفت:
" نه ،عشق بی آلایش من!
چگونه روحم خواهان جدایی از تو باشد که تو خود روح منی؟
اما نمی خواهم سرنوشت تو را به سرنوشت تیره خود گره بزنم.
نمی خواهم تو هم زندانی قفسی شوی که مرا در آن انداخته اند. "
گفتم :
" منظورت را نمی فهمم. موضوع چیست؟ "
گفت:
" گمان می کنم اسقف بو برده است که ما هرماه یکدیگر را می بینیم.
کسانی را مأمور کرده است تا مراقب من باشند.
اکنون همه چشم شده اندو خود را به من دوخته اند."
لحظه هایی در سکوت و اشک گذشت.
آنگاه ادامه داد:
" البته من از اسقف نمی ترسم.
آب از سرم گذشته است، چه یک وجب ، چه صد وجب!
اما دوست ندارم تو اسیر او شوی.
من نگران سرنوشت خود نیستم که سینه را آماج تیرهای زهرآگینشان ساخته ام.
اما می ترسم این افعیان تو را بگزند و مانع صعودت به قله ی بلند زندگی شوند."




                  ((برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))


ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:این یک گناه فاهش است یا یک فضیلت است؟،
+ نوشته شده در 1392/02/7 ساعت 09:04 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



سخنی از قصه عشق

سلام  دوستای عزیزم

داستان قصه عشق روبه اتمامه، بهتره بگم یه فصل دیگه از این داستان بیشتر نمونده،می خواستم از همه تون بخاطر اینکه این داستان رو دنبال می کردیدونظرمیدادید وبهم سر میزدیدتشکر کنم
خوشحال میشم اگه واسه ادامه بهم بگید بیشتر چه مطالبی رو واستون انتخاب کنم که ارزش وقت گرانبهای شما رو داشته باشه
بازم ازهمتون ممنونم؛ پیروز و سر بلند باشید.



+ نوشته شده در 1392/02/5 ساعت 10:39 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل هفتم

مرغان هواهای باز

در دل باغ ها و تپه های بیروت،

در متن تپه های سپید ،

معبدی هست کو چک و قدیمی ، که با درختان بادام و زیتون احاطه شده است.

این معبد از یاد مردمان رفته است ؛

بنابراین ، خلوت است و تنها.

این معبد ، میعادگاه عاشقان است.

بر دیوار سنگی این معبد ،

تصویر الهه عشق را کنده اند.

بر دیوار دیگر این معبد،

سیمای مسیح بر صلیب را کنده اند.

در پای این صلیب مریم می گرید.

بر این معبد کوچک وساده ، سکوتی ژرف و آسمانی حکم فرماست.

من وسلما قرار گذاشتیم هر ماه همدیگر را در آن معبد متروک ببینیم وساعتهایی را با هم بگذرانیم.

ما پنهان از دیگران ، همدیگر  را در آن معبد می دیدیم،

از احوال هم جویا می شدیم، از گلیم بختمان، که زمانه آن را سیاه بافته بود ، گله می کردیم.

دیدارهای ما،

آبی بود که روی آتش دلمان می ریختیم.




             ((برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))

ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:اگر می خواهی زن را بفهمی...گاه خندیدن...به دهانش نگاه کن...اما برای ارزیابی یک مرد...دیدن سفیدی هولناک چشمانش...به گاه خشم کفایت می کند،
+ نوشته شده در 1392/02/5 ساعت 08:50 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل ششم(قسمت چهارم)

شمعی در باد

آنگاه نگاهی به من انداخت و ادامه داد:

" می دانم تو غمخوار من خواهی بود.

اماتو نیز همچون من دلی شکسته داری.

بالهای تو نیز شکسته است.

چگونه می توانم با بالهای شکسته و زخمی تو پرواز کنم؟

تو را دوست دارم .

 اما آتشی که قلب تو را سوزانده،

بر سوزش قلب من خواهد افزود. "

حرفهای سلما دلم را به درد آورد.

پیرمرد می خواست سخن بگوید اما کلمات از دل سردش نمی رمیدند.

شبی غمگین بود؛

دلهایی تنها و لبهایی خاموش؛

چشمم بر آن دو خیره مانده بود.

سینه مالامال درد بودو مرهمی نبود.

پیرمرد گفت:

"وقت سفر فرا رسیده است.

بادبانهای روحم را باز کرده اند.

همه چیز برای رفتن مهیاست.

باید بروم.

صدای مادرت از دور دستها می آید.

او نام مرا صدا می زند.

دخترم درنگی در این سفر میفکن.

بگذار بروم.

بوسه ای بدرقه راهم کن.

اشکهای خود را پاک کن.

می روم ، اما تو را در دل دارم.

تو را از دلم جدا نخواهم کرد. "



                      ((برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))

ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:فقط مرگ است که دیده می شود، نا امیدی چشمانمان را می بندد تا نبینیم،
+ نوشته شده در 1392/02/4 ساعت 19:06 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل ششم(قسمت سوم)

شمعی در باد

آرام برخاست.
به اتاق پیرمرد رفتیم و کنارش نشستیم.
سلما و پدر هردو می کوشیدند خود را شادتر و سالمتر نشان دهند.
هردوی آنها می دانستند که دارند به هم دروغ می گویند.
هردوی آنها صدای گریه های دل یکدیگر را می شنیدند.
یکی از آنها می رفت و رخت خویش را ازگرداب ماتم و رنج بیرون می برد،و دیگری می ماند ودر شب تاریک وهول انگیز زندگی،تکه پاره های روحش را جمع می کرد.

حدیث عشق و مرگ بود.
دلم از غم لبریز شده بود.

ساکت بودم و هق هق گریه های دلم را می شنیدم.
پیرمرد در مسیر سیلاب تند سرنوشت ویران شده بود.

فریس افندی به طرف سلما چرخید و گفت:

" دستم را بگیر.

دستت را بده تا ببویم آن را."

سلما دستهای پیرمرد را در میان دستهای خود گرفت.
پیرمرد ادامه داد:

" بوی مادرت را می دهی، سلما!

سه ساله بودی که او تو را در آغوش من گذاشت

و از این جهان رخت بر بست و رفت.

تو گنجی بودی که او برایم به جا گذاشت و رفت.

من طعم زندگی را چشیده ام.

همه ی فصلهای زندگی را زندگی کرده ام.

اما، در این سالها

هیچ روزی نبوده که نگاهم را از تو بر گیرم.

وقتی به چشمهای تو نگاه می کنم،

چشمهای زیبای مادرت را میبینم.

دلم برای مادرت تنگ شده است.

برای دیدن او درآن سوی آبهای زندگی بیتابم
."
 
چهره پیرمرد در هاله  ای از نور می درخشید.

آنگاه،از زیر بالش خود قاب کهنه ای را بیرون آوردو گفت:

"این عکس مادر توست .

بیا، تماشایش کن."





           ((برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))


ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1392/02/4 ساعت 08:40 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل ششم(قسمت دوم)

شمعی در باد

پاییز دامن زرد برگهایش را روی زمین کشید و رفت.
زمستان در راه بود.
تنها بودم.
همنشین من ،فقط رویاهایم بودند که گه گاه مرا به آسمان می بردند.
روح غمگین ،مردم گریز نیز می شود  ؛همچون آهویی زخمی که از گله جدا میشود ،به غاری پناه میبرد تا بهبود یابد یا بمیرد.
شنیدم فریس افندی بیمار است.
از پیله تنهایی خود بیرون آمدم و از کوره راهی خلوت و ساکت ،روانه ی خانه اش شدم.
فریس افندی را در حالی یافتم که در بسترش خوابیده بود ؛ضعیف شده بود و پریده رنگ.
درد کالبدش را در هم کوبیده بود و لبخندش را کشته بود.



                         ((برای ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))

ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1392/02/3 ساعت 10:21 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل ششم(قسمت اول)

شمعی در باد

آری،این روزها ، ازدواج مضحکه ایست که به دست مردان جوان و والدین به پا می شود.
در بسیاری از کشورها مردان جوان برنده ی این بازی مضحکند ؛ درحالی که والدینند که می بازند.
افسوس! به زن به چشم یک کالا نگریسته می شود؛
کالایی که خانه ای آن را می فروشد و خانه ای دیگر آن را می خرد.
زن به دام این بازی می افتد، می سورد و می سازد تا سر انجام،زیبایی اش رنگ می بازدو همچون اثاثیه ای که دیگر به کار نمی آید،در گوشه ی تاریک خانه ها رها می شود.
درهر حال،درهر شهر ودیاری زنی یافت می شود که تجسم آینده مردمش است.
سلما نیز نماد آینده زن شرقی بود.
اما او بی رحمانه قربانی زمان حال شد؛
مانند بسیاری از زنان
که پیش از موعد خویش به دنیا می آیند
واز زمان خود جلوترند.
سرانجام منصور وسلما ازدواج کردندو در عمارتی زیبادر محله ی اعیان بیروت ساکن شدند.



                         ((برای ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))


ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:ملتها را کسانی به تباهی می کشانند که در لباس میش گرگی می کنند،
+ نوشته شده در 1392/02/2 ساعت 17:51 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل پنجم (قسمت چهارم)

آه می خواهم زنده بمانم!

زمزمه او را شنیدم که همچون شکوفه از لبهای لرزانش می تراوید:
" آه ،ای خدای خوب و دوست داشتنی!
مگر زن چه کرده است که باید این چنین مکافات ببیند؟
به کدامین جرم زن را از عشق محروم می کنند؟
آه ، ای قادر متعال!
چرا این بار سنگین را بر دوش من نهادی؟
چرا زن زا لطیف و شکننده می آفرینی،
آنگاه او را می شکنی؟
می دانم ،من ذره ام و تو بی نهایت.
اما نمی توانم که نپرسم.
می دانم، من غبارم و تو توفان؛
اما چرا در من پیچیده ای ؟
من نادانم و تو دانای کل؛
پس چرا چنین می کنی؟
تو زن را از جنس لطافت و عشق آفریدی؛
اما چراباخشونت او را از عشق محروم می سازی؟
با یک دست او را به اوج می بری و با دست دیگر به حضیضش
م کشانی!
نمی دانم چرا!َ
در جانش حیات دمیدی و در دلش تخم مرگ کاشتی
!
زخمش را التیام بخشیدی و وجودش را در درد و رنج پیچیدی!
تو بودی که هوس را در دل زن نشاندی و آنگاه دل هوسناکش را شرمسار ساختی!
تو وادارش می کنی از جام مرگ شراب زندگی بنوشد!
تو بودی که چشمانم را با عشق
بینا کردی و آنگاه آنها را بستی!
تو طعم بوسه را بر لبانم نشاندی و سنگ ندامت را بر سرم کوفتی!
تو بودی که گلی سپید در دلم کاشتی و اطرافش خار برافراشتی!
تو دل مرا به کسی گره زدی و مرا به دیگری سپردی!
ای خدای خوب و مهربان!
یاریم ده تا نلغزم و آلوده نشوم. "


                            ((برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))


ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:تخته سنگ بزرگ به گدایی می مانست که خاک زیراندازش وآسمان رواندازش بود، رود نغمه خوان روز - در شب به مادری شبیه بود که بر مرگ فرزندش مویه می کرد، ماه به زور خود را به آسمان می کشید،
+ نوشته شده در 1392/01/31 ساعت 09:23 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل پنجم (قسمت سوم)

آه می خواهم زنده بمانم!


لحظه ای سکوت کرد وگفت:
" آه، تقدیراکنون من و تو را از هم جدا می کند.
تو به جانب شکوه و اقتداری مردانه می روی،
من به جانب همه ی محرومیت های یک زن!
آیا کوزه گر دهر کوزه های رنگارنگ می سازد وبر سنگ می شکندشان؟
بیهوده بود آیا نجواهای  عاشقانه ی من وتو در آن شب مهتابی؟
آیا تند و تیز به سوی ستاره ها پریدیم که بال هامان اینگونه سوختند؟
آیا عشق ، خفته به سراغمان آمد وهنگامی که بیدار شدمکافاتمان کرد؟
کدامین باد بی پروا ما را از هم جدا کرده و به اعماق دره ها می کشاند؟
ما که عصیان نکرده بودیم!
ما که طعم هیچ میوه ممنوعی را نچشیده بودیم!
پس کدامین دست پنهان است که دارد ما را از بهشت می راند؟
اگر طوفان جدایمان می کند چه باک!
امواج این دریاست که باز ما را به هم می رساند.
چه باید کرد عشق من؟
صحبت امشب را غنیمت شماریم.
از این دو راهه منزل چون بگذریم.
دیگر نتوانیم به هم رسیدن.
نمی دانم دیگر کی وکجا یکدیگر را دیدار خواهیم کرد.
عشق من بگذار نگاهت کنم!
با من حرف بزن ؛صدای تو خوب است.
آیا وقتی توفان زورق ما را به اعماق دریاها ببرد، باز به یادم خواهی آورد؟
پس از من چگونه خواهی بود؟ "
دلم در سینه ی سوزانم آب می شد.
گفتم:
" آنچنان خواهم بود که تو می خواهی. "
گفت:
" می خواهم دوستم بداری؛می خواهم به یاد آوری مرا؛
مرا به یاد بیاور،همانطور که مادری فرزند مرده اش را به یاد می آورد.
گاهی بیا و مونس تنهایی پدرم باش؛
من می روم و او تنها و دلتنگ می شود"
گفتم:
" این کار را خواهم کرد.
روحم را لباسی بر تن روح تو می کنم.
دلم را خانه ی غمهای تو می سازم.
دوستت دارم و دوستت خواهم داشت.
دستم اگر به تو نرسد ،با نامت عشق خواهم ورزید.
من به یاد تو محتاجم؛همچون شوره زار به آب ، همچون دیوانه به خواب. "



                     (( برای دیدن ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))

ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:عاشقان.ماهیان سرخ رنگ ساده دل، عاشق - ستاره چین برکه های شب، او آمد - از سرزمین دورها و دورها، عشق - میوه ممنوعه،
+ نوشته شده در 1392/01/29 ساعت 08:23 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل پنجم (قسمت دوم)

آه می خواهم زنده بمانم!


عاشق بودم و همه چیز وهمه کس را زیبا می دیدم.
آن روزها رفتند؛آن روزهای خوب وسرشار.
آن روزها رفتند و برایم چیزی باقی نماند،مگر مشتی خاطره که سرشارم می کرد ازاندوه.
بهار من ،نشکفته، به خزان نشسته بود.
آدمها را می دیدم که در نا امیدی غرق اند و مدام شکست می خورند.
روحم از دیدن آن همه بی عدالتی و کاستی شکنجه می شد.
هیچ چیز شیرین تر از روزهای وصال عشق نیست.
و هیچ چیز تلخ تر از شب های هجران وجدایی نیست.
نمی توانستم تحمل کنم باز به خانه سلما رفتم.
با دلی متواضع و خاکسار وارد باغ شدم.
احساسی سرشار از عرفان وروشنایی داشتم.
به میانه باغ رسیدم.
سلما روی همان نیمکت نشسته بود؛همان نیمکتی که هفته پیش روی آن نشسته بودیم؛همان شبی که خداوند سرنوشت ما را به گونه ای دیگر رقم زد.
کنارش رفتم و نشستم.
حرکتی نکرد.
چیزی نگفت.
گویی می دانست که می آیم.
آرام روی خود را به طرف من برگرداند،آهی کشیدو سپس،نگاه خود را به آسمان دوخت.
فقط نگاهش می کردم.
آن چشمان روشن که مدام می خندیدند،اکنون بی فروغ و اندوهگین به نظر می آمدند.
آن شب ،سلما به جامی لبالب از شراب ناب مرد افکن می مانست؛آمیزه ای بود از رنج وسرمستی.
او نمونه بارز زنی شرقی بود.
زنان شرقی ،خانه پدر را ترک نمی کنند،مگر آنکه یوغ شوهری را به زور بر گردنشان بنهند.
همچنان نگاهم را به سلما دوخته بودم و به آواز غمگین دلش گوش می دادم.
احساس می کردم بیرون از زمان و مکان ایستاده ام.
در همین زمان سلما آرام زمزمه کرد:
" عشق من!
بیا از آینده ای سخن  بگوییم که در مه ابهام فرو رفته است؛آینده ای که مرا می ترساند.
پدرم را خدا برایم انتخاب کرده است.
او اکنون به دیدار ارباب آینده من رفته است.
آن ها امشب زمان عقد و عروسی مارا تعیین می کنند.
آه،چه غریب و شگفت انگیز است زندگی!
هفته پیش،در همین مکان،عشق را تجربه کردم.
اکنون سرنوشتم را دور از من رقم می زنند.
آه ، چه بازی شومی ست بازی تقدیر و سرنوشت!
آه ،مرا به قربانگاه مصلحت های مضحک خود می برند.
من بدون عشق زنده نخواهم ماند.



                             ((برای ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))



ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:چشمها آیینه دل اند، غم دل وقتی در آیینه ی چشمها می افتد رخساره را زیبا می کند،
+ نوشته شده در 1392/01/28 ساعت 18:36 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل پنجم (قسمت اول)

می خواهم زنده بمانم!

هرآنچه انسان،پنهان در تاریکی شب انجام می دهد،در روشنایی روز فاش خواهد شد.
آنچه به نجوا گفته می شود،نهان نمی ماندو روزی آن را جار خواهند زد.
ارواح تاریکی،اسرار ملاقات آن شب اسقف با فریس افندی رادهان به دهان باز گفتند تاسرانجام به من رساندند.
ملاقات آن دو هیچ ربطی به بینوایان وفقیران نداشت.
اسقف کالسکه ویژه خود را پی فریس افندی فرستاده بود تا او را برای گفتگویی مهم نزدش ببرند.
گفتگو بر سر سلما بود.اسقف می خواست سلما را برادر زاده خود،منصور غالب،خواستگاری کند.
اسقف نظری به جمال صورت وسیرت سلما نداشت.
سلما تنها وارث ثروت هنگفت پدر بودواسقف نیز چشم به آن همه مال ومنال دوخته بود.منصور غالب با تصاحب سلما می توانست بر آن ثروت افسانه ای چنگ بیاندازد و آدمی مهم شود.
ظاهرا کاسه چشم ارباب تزویر هرگز سیر نمی شود.
آنها همه چیز را برای خود ونزدیکان خود می خواهند. آنها به هر آنچه که در دسترسشان باشد چنگ می اندازند.
وقتی اسقف سلما را خواستگاری کردفپدر فقط سکوت کردواشک ریخت.پدر نمی توانست از دختر دلبند خود دل ببرد. او این نهال را با عشق آبیاری کرده بود.
این روزها ازدواج مضحکه ایست که به دست مردان جوان و والدین به پا می شود.
در بسیاری از کشورها مردان جوان می برنددر حالی که دوشیزگان می بازند.
به زن به چشم یک کالا نگریسته می شود،
کالایی که از خانه خریداری شده و به خانه دیگر فروخته می شود.
سرانجام زیبایی زن رنگ می بازد
و او همچون اثاثیه ای که دیگر به کار نمی آید،
در گوشه ی تاریک خانه رها می شود.
سرانجام،فریس افندی ، بر خلاف میل خود،پیشنهاد اسقف را پذیرفت وتسلیم شد.
او برادر زاده ی بی لیاقت ومکار اسقف را خوب می شناخت و می دانست که او جوانی بدکار،زشت سیرت،خطرناک و فاسد است.
لابد می پرسید چرا پدربا چنین پیشنهادی مخالفت نکرد.








                                                       ((برای ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))

ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
+ نوشته شده در 1392/01/28 ساعت 08:10 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



قصه عشق(این داستان ادامه دارد)........................فصل چهارم (قسمت دوم)

رازهای دل

روی خودرا به من کرد ونگاهم کرد.
گویی از گفته خودپشیمان بودو می خواست حرفهایش را با جادوی نگاهش پس بگیرد.
اما آن نگاه جادویی،چیزی را از خاطر من بیرون نبرد.
فقط دیوانه تر شدم و آن حرفها را برای همیشه در دلم ثبت کردم.
آه، نگاهی می تواند بنیاد زندگی تو را بلرزاند.
چشمان سلما،آن شب، با من کاری کرد که احساس کردم زورقی هستم رها در دل اقیانوسی بیکرانه.
به باغ رفتیم.
نسمی ملایم می وزید و عطر گلهای یاس را در هواپخش می کرد.
نرم و آهسته روی نیمکت چوبی باغ نشستیم.
صدای خواب طبیعت به گوش می رسید.
ستاره ها شاهد ما بودند و پلک می زدند.
سلما در مهتاب به تندیسی از عاج می مانست که الهه عشق آن را تراشیده باشد.
مرا نگاه کرد وگفت:" چیزی بگو!  از گذشته هایت برایم تعریف کن . "
لرزشی به صدایم افتاد و گفتم: " وقتی تو را دیدم، دل خاموشم سخن ها گفت.
آیا حرفهای دلم را شنیدی؟
روح لطیف توکه به گلبرگها و ستاره وباران گوش می سپارد، بی تردید، حرفهای دل مرا نیز شنیده است ."
صورتش را بادستان لطیفش پوشاند وگفت:
" چرا صدای تو را شنیدم. صدای دل تو، فریاد روزها و شبهای من بود."
در آن لحظه همه چیز را به دست فراموشی سپرده بودم،مگر سلما را.
گفتم: " سلما! من نیز آوازهای دل قشنگ تو راشنیدم.
اواز دل تو در هوا پخش بود.دل تو به گل میماند و آوازهای دل تو،به رایحه."
با شنیدن این حرفها، چشمانش را بست و لبخندی به رنگ غم بر لبانش نشست.
نجواکنان گفت: "حالا می فهمم که بلندتر از سقف آسمان و ژرف تر از اعماق دریاها نیز چیزی وجود دارد:عشق. تا کنون این حقیقت رابا تمام وجود تجربه نکرده بودم."
درآن لحظه جادویی وخیال انگیز، سلما برایم عزیز ترین موجود عالم بود.
سلما نگاه خود را به افق دوخت.
گفت:" دیروز در نگاهم برادر بودی، اما اکنون به گونه ای دیگر دلبسته ات شده ام.
دیدار تو،احساسی آمیخته به عشق و هراس به دلم می افکند.
تو را که می بینم، سرشار می شوم ازغم وشادی."

گفتم:"این احساس ، همان چیزی است که ماه را پیرامون
زمین می چرخاند و خورشید راپیرامون خدا."
دستش را لای موهایم برد.
تبسمی کرد وگفت:" آه ، چه کسی عشق من و تو را باور خواهد کرد؟
چه کسی باور می کند که من و تو به این سرعت از موانع ترس وتردیدگذشته ایم و ساکن مقدس ترین ساحت هستی شده ایم؟"
گفتم:


                                   
((برای ادامه روی ادامه مطلب کلیک کنید))

ادامه مطلب



طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها:خورشید زنذه می کند و می میراند این خصلت دو گانه عشق نیز هست، گل عشق می شکفد بی آنکه به هیچ فصلی نیازمند باشد، روح های عاشق هرگز نمی میرند،
+ نوشته شده در 1392/01/27 ساعت 08:40 توسط زهراسادات حسینی نژاد| نظرات()



.: تعداد کل صفحات 9 :. [ ... ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ ... ]